ازتون متنفرم ...

من میرم دانشگاه علم و فرهنگ ببینم کی میخواد جلومو بگیره

حتی شده ماشینتو بفروش ولی منو باید بزاری اونجا مثل م

_ مثل م ؟؟ هه ... م بابا داره

تو چی بی پدر ؟؟ بابات کوش ؟؟ ...


یاد این مکالمه افتادم بعضی جملات هیچوقت فراموش نمیشن

امروز زنگ روانشناسی داشتیم و بحث درباره سیگار و مواد مخدر بود یاد ۲۳ آذر افتادم... اون روزی که سیگار گرفتم دستم و حالم چقد خوب شد...

معلممون گفت دخانیات میتونه بعضی از ژن های غیر فعال رو فعال کنه مثل ژن اسکیزوفرنی و دوقطبی و پارانوئید و ...

همون لحظه تو دلم گفتم دختر ... اینا با گل و شیشه و ... ژنشون فعال میشه ولی من صرفا بخاطر داشتن یه پدر دوقطبی از قبل ژن فعالشو داشتم ! خیلی خورد تو ذوقم

دوقطبی ؟ ... همونی که به دوتا از دوستام گفتمش

و همون لحظه اون دو نفر خشکشون زد چون نميتونستن باور کنن همیچین موجودی واقعا توی این کلاس هست و اون شخص دقیقا دوست اوناس

همونجا فهمیدم که دیگه تا آخر عمرم نباید درباره این اختلال کوفتی با کسی صحبت کنم چون همه دیگه نگاهشون نسبت بهم عوض میشه و من متنفرم از این وضعیتی که توش هستم

کاش هیچوقت اینجارم نداشتم ولی خب اینجا تنها جاییه که میتونم خودم باشم

خلاصه هیچکس به فکر ما نیست

دیگران فقط مارو به چشم یه موجودی که بخشی از مغزش دچار مشکل شده نگاه میکنن ولی نمیدونن پشت این اختلال ها چقد درد و ناراحتی وجود داره ...

اصن ولش کن ...

مانیا²

سلام ... منم ... خیلی دلم برای همتون تنگ شده بود باز اومدم یکم درد و دل کنم ببخشید اگه غرغرو ام

امروز ۲۹ دی و ساعت ۴ بعد از ظهره و از مدرسه تازه برگشتم خونه و به یاد میارم ...

زنگ تفریح خورده بود و من بیرون کلاس داشتم برای اشکام کار میتراشیدم که نیان ... یهو به یاد اوردم... هر سه تا دکتر بهم گفتن تو دوقطبی هستی و هیچوقت خوب نمیشی یهو کل صورتم پر اشک شد ولی هیچکس جز خودم نمی‌دونست... با خودم میگم

این چه بد دردیه ؟

کی این ترکیبو واسم چیده ؟

من چرا تو این موقعیتم ؟؟

چرا هیچوقت ؟؟؟

فک میکردم معنی هیچوقت رو بعد مرگش فهمیدم ولی الان میبینم "هیچوقت" خیلی فراتره

تا الان نمیفهمیدم معنی هیچوقتو ولی چرا انگار دارم بهش عادت میکنم ؟

امروز ... دوباره مانیک شدم ...

شاید فک کنی یه چیز اداییه

ولی من...دست خودم نیست و این بدترین بخش ماجراس

اون لحظه ... اون لحظه

دیگه اختیاری ندارم که ابروم جلو همه بره

دیگه اختیاری ندارم همه با یه حالتی که انگار "تو دیگه چی هستی " بهم نگاه کنن

دیگه اختیاری ندارم که خودم باشم

فقط یه لحظه ... فقط یه جرقه میاد تو ذهنم و اون جرقه نابهنجار ترین حرف یا کاریه که یه ادم میتونه انجام بده ولی تو به راحتی بیانش میکنی و اون لحظس که دوباره برات تداعی میشه

"تو ... چی هستی ؟؟"" تو ... مشکل اعصاب داری ؟؟"

و واقعیت اینه ... اره دارم

من بیمار هستم ولی تقصیری ندارم

ولی من قاتل شاپرک نیستم ....

بس کنین انقد منو اونطوری نگاه نکنین‌...

خواننده عزیزم

کاش پیشت بودم

میدونم الان ادامه دادن سخته ولی

هیچوقت همه چی خوب پیش نمیره حتی تو گریه کردنم صدق میکنه وقتایی که میخوای از ته دلت گریه کنی همونجاس که میبینی هیچ اشکی واست نمونده ... خودتو میزنی و از خودت خواهش میکنی که گریه کنی فقط گریه کنی و دوباره بلند شی ولی انگار نه حال بلند شدن داری نه حال گریه

یه حس معلق ...

پس مثل دیوونه ها فقط میپری بالا پایین و هر حرکت نامتعارفی میزنی که گریه کنی ... تو حالت بده .‌. ولی رفتارت اینطوری نیست

تو حالت بده ولی بازم میخندی و از صمیم قلب خوشحالی ولی حالا اشکات٬ با آسانسور خودشونو می‌رسونن به طبقه آخر یعنی چشمت بعد خودشونو میندازن پایین

بعضی روزا می شینم لب پنجره اتوبوسی که بعد مدرسه سوارش میشم ، جلوی چشام دنیا تو حرکته

یه وقتایی فکر می کنم ، چیزی نیست که به خاطرش زندگی کنم

بیشتر موقع هام درهم می شکنم و گریه می کنم

گاهی وقتا فکر می کنم دیوونم ، اره خیلی دیوونه من چرا اینجام ؟

دارم وقتمو تلف می کنم ولی من میخوام خوشحال باشم میخوام زندگی تو دستام باشه ولی انگار بیشتر میخوام خودمو از اینی که هستم خرد تر کنم و غمگین تر باشم

اینا احساسات منِ دوقطبیه ... بهش میگن حالت میکس ... بیشتر از این نمی‌تونستم بیانش کنم

ببخش منو که حرفای متنوعی نمیتونم درباره وضعیتم بهت بگم ولی میتونم بگم خییلی بهترم و تو درس خوندن دارم پیشرفت میکنم

ولی حرف زدن با تو خیلی جاها نجاتم داد :)

پرخوری عصبی

خب خداروشکر حالم از دیروز بهتره و از صبح ۱ ساعت و نیم درس خوندم میدونم خیلی کمه ولی برای منی که به صفر مطلقم گاهی میرسم خیلی با ارزشه

فقط از این بابت ناراحتم که چرا یکی از دوستای بلاگفامو از دست دادم :( یگانه کجایی ...

دیروز خیلی به هم ریخته بودم اصلا از خود بی خود شدم برای همین سیگار کشیدم ولی از امروز به خودم قول دادم اون سیگار اولین و اخرین سیگاری باشه که کشیدم

جمعه تولد یکی از دوستامه و منم دعوتم ولی مشکلم این نیست ناراحتیم بخاطر اینه که داروهام به شدت پرخوری عصبیمو زیاد کرده اصن یکی از نشونه های دوقطبی بودن پرخوری عصبیه یعنی بازم دارم به حالت قبلیم برمیگردم ؟ میترسم ... این همه قرص بخور اخر دوباره همون آدم غیرقابل کنترل بشی ؟ نمیخوام ...

ولی قبلنا تازه داروهامو شروع کرده بودم اشتهامو کم شده بود اون موقع که کم اشتها بودم یعنی یه جوری کمر باریک شده بودم که تو آینه خودمو میدیدم عشق میکردم ولی الان نزدیک ۶ ۷ کیلو وزنم زیاد شده ...

امیدوارم بتونم از امروز به ورزشمم برسم

اولین سیگار

گفتم که ... ۲۳ ام هر ماه برام معنای خاصی داره ، یه اسم روم گذاشتن ... بایپولار

من از این اسم متنفرم باعث میشه حریص تر باشم ، خشمگین تر باشم و پرخوری عصبیم بیشتر بشه

امروز برای اولین بار تو کل زندگیم سیگار کشیدم ... سیگار سناتور ... همونی که بابا دوسش داشت . بخاطر حرصم کشیدم ؟ نمیدونم

چی باعث میشه انجامش بدم؟

دلم میخواد انگشتی که باهاش سیگار گرفتم دستمو ببرم .. چجوری خودمو تنبیه کنم؟

چرا هرچی بیشتر ازت می‌خوام بیشتر کنارم میزنی خداجون ؟

یادمه چند شب پیش گفتم حالم خوبه و انرژی زیادی دارم ولی الان می‌خوام بمیرم انقد که رقت انگیز شدم

من همش تو دلیل پرسیدنم غرق میشم .. توی باتلاق و منجلاب و هرچیزی که هست

اگه ترکم کردی بهم بگو خدا جون ... من سعی نکردم همیشه باشم و نرم هیچوقت؟ پس چرا تو منو ول کردی؟! خب ازت کمک خواستم! کمکم نمیکنی؟ نه نمیکنی .. من نمی‌دونم کجای کارم اشتباهه و میلنگه و تو حتی اینم بهم نمیگی ..

تمام انرژی‌ام گرفته شده و از خودم ناراضی و بدم میاد

اگه تو کمکم نمیکنی دیگه کی رو میتونم صدا بزنم خدا جون ؟ هیچکس...

از پشیمونی خستم

ولی سیگاره یه حس آرامشی بهم داد ... حسی که بعد از مدت ها تجربش کردم و از این متنفرم ... همه دارن درس میخونن بعد منو نگاه کن ...

لعنت به همه چی ... لعنت بهم...

من یه شکارم؟

پنجشنبه که ازمون داشتم تو ریاضی شدم رتبه ۲ هر دوکلاس انتظار داشتم جهش تراز داشته باشم ولی چون بقیه درسام درصداش خوب نبود جهش نداشتم

بگذریم معلم ریاضیمون که دید خیلی پیشرفت کردم چندبار منو تشویق کرد منم خیلی خوشحال شدم ولی ... همیشه حس کردم مشاورمون و این معلمه که از بیماریم خبر دارن منو به چشم یه شکار می بینن ! چرا ؟؟ چون بایپولار فقط ۱ یا ۳ درصد کل جهانو تشکیل میده ؟؟

یه حسی به من وارد میکنن انگار من یه موجود نادرم یا چه میدونم یه ادمیم که هیچ احساسی نداره و صرفا کسیم که اختلال داره

اقا جرم که نکردم این حق من نیست منم ادمم و حق زندگی دارم

مردم عاشق رمانتیک کردن دوقطبی هستن و این منو عصبانی می‌کنه. من هیچوقت مطمئن نیستم که میتونم توی یه رابطه عاشقانه یا دوستانه پایدار بمونم یا نه، چون سالی ۴ تا ۶ بار توی شیداییم و کاملاً خودم نیستم باید هر روز چندتا دارو مصرف کنم که عوارض وحشتناکی روی بدن و ذهنم دارن تا وسطای سال نتونستم خوب درس بخونم. چندین بار نزدیک بود از مدرسه اخراج بشم و ازم تعهد گرفتن چون بیش از حد روان‌پریش بودم و نمی‌تونستم روی درس تمرکز کنم. هر بار که به کسی گفتم دوقطبیم ( البته فقط به یکی از دوستام گفتم ) می‌تونم ترس یا قضاوتو توی صداش بشنوم. هیچکس یه دوست دوقطبی نمیخواد شیدایی چیز عجیبی نیست که شماهارو جالب کنه

این بیماری بارها و بارها تقریباً منو کشته یا زندگیمو برای همیشه خراب کرده بسه انقد منو شکار فرض نکنین !

کاش ...

کاش انقد قرصام خواب اور نبود

کاش باعث نمیشدن که بیهوش بشم و نتونم درس بخونم

کاش یکم شهامت داشتم ... که بلند شم ... کاش فقط یکم کافی بودم ...

زندگی منم شده با کاش کاش کاش ...

قرص اعصاب

ساعت دو و دوازده دقیقه ظهره

فردا ازمون دارم و خستم از اینکه نمیتونم حتی یه بودجه رو تموم کنم پس کی قراره اون روزی برسه که بتونم ؟

حس میکنم دارم خفه میشم

یه دقیقه درحال خندیدنم و لحظه بعدی دارم گریه میکنم حالم از دوقطبی بهم میخوره ولی من عاشقشم ... به اطراف نگاه میکنم هیچکس نیست و تنهام و این حالمو بدتر میکنه ، دلم میخواد اون قرصایی که بهم قالب کردنو بخورم و بخورم و بخورم تا بمیرم

رفتم سمت کشو قرصا ولی هیچکاری نکردم شاید این قرصا منو اینطوری کرده

هنوز زندم

ولی نمیخوام باشم

از کی کمک بخوام؟ همه رفتن . ولی من برنگشتم . اینجا خالیه . منم خالیم . نمیتونم تحمل کنم

میفهمی؟

دارم دیوونه میشم واقعا دارم عقلمو از دست میدم

از بس با خودم حرف زدم ، مکالمه های خیالی ساختم ، تنها موندم ، اذیت کردم و اذیت شدم دارم به جایی میرسم که بی دلیل خفه میشم

دلم میخواد گریه کنم ولی حتی اینم نمیتونم

چی باعث شد به هم بریزم؟ نمیدونم

الان کیو بغل کنم؟

کی میاد منو بغل کنه و بگه اشکالی نداره؟

واقعا اشکالی نداره؟

ولی شاید اشکال داره ها .. چون من خسته شدم از حالم

نمیتونم حتی سوال ببینم و حلشون کنم .. واقعا نمیتونم چون اعصابم خیلی ضعیف شده

احساس میکنم هرلحظه ذره ذره دارم از هم میپاشم و فرار میکنن و دستم نمیرسه تا بتونم برگردونمشون سرجاشون

ببخشید اوقات کسایی که اینو خوندن تلخ کردم فقط خواستم خالیشم ...

من ...... هستم

مغز من اشتباه ساخته نشده فقط طوری ساخته شده که با جامعه جور در نمیاد

من افسرده و غمگین نیستم

من شکسته نیستم ، من شیدا و مجنون بخاطر اختلالات شیمیایی مغزم نیستم

مغز من زیبا و شکفت انگیزه و میتونه توی یه لحظه کلی ایده های جدید و رنگارنگ ازش بیرون بیاد و از شدت هیجان بپرم بالا پایین و در لحظه میتونم مثل یه درامای غمگین باهاشون زار زار گریه کنم

این جامعس که باید تغییر کنه نه من . من نمیتونم نحوه عملکرد مغزمو تغییر بدم و من برای همیشه این شکلیم ، اشکالی نداره ...

مغز من یه موجود جدا از من نیست اختلال دوقطبی مغز من ، اختلال منم هست یعنی یه عامل خارجی از من نیست بخشی از منه ! من هم میتونم خالق دنیای رنگارنگ خیالاتم باشم و هم میتونم یه بازنده توی این جهان باشم

من فقط یه جوری ساخته شدم که با جامعه جور در نمیام

مبارزه های من با خودم شکستای شخصی نیستن من اون دختر غمگین بازنده نیستم

نمیدونم به هر حال مشکل از جامعس که ادمایی مثل منو میخواد زمین بزنه و برچسب بازنده ، دوقطبی یا هرچیز دیگرو بهشون بچسبونه ولی من لایق اینم که دوباره سرپاشم

من لایق اینم که دوباره همون دختری بشم که تو ازمونا رتبه برتر میشد

وقتشه دیگه گذرم به این غم و غصه ها نخوره دیگه اجازه نمیدم منو اشغال فرض کنن دیگه نمیخوام

هرکسی میتونه یه من باشه هرمنی که خودش بخواد :)

بغض که میکنم

بغض که میکنم شال گردنی که مامان برام بافته رو نگاه میکنم

بغض که میکنم عکس ۱۷ سالگی بابامو نگاه میکنم

بغض که میکنم میبینم چقد گذشته و من الان از عکس بابام بزرگتر شدم

بغض که میکنم قرص بعدیمو میخورم

بغض که میکنم دور خونه راه میرم و برای اشکهایی که قصد افتادن ندارن کار میتراشم.

حالا شاید هفت ماهی میشه که به صدقه سری قرصها اشکی ندارم و راستش اونقدرها هم بد نیست فقط همیشه کمی بغض با خودم به دوش میکشم و دست هام بی اراده برای چشمهایی که تر نمیشن کار میتراشن تا دل بی قرارم رو آروم کنن

۲۳ هر ماه برام معنی خاصی داره چون ۲۳ اردیبهشت بود که یه برچسب به من چسبوندن ... بایپولار

راستش احساس میکنم نفرین شدم میترسم هیچوقت حالم خوب نشه ...

You see the worst of me now

I'm all alone see

You lost me somehow

And what we're fighting for is peace

?Are you still in love with me

:(:

الان که فک میکنم میبینم من خودم همیشه هرکاری میکنم که حالم بد باشه و حال دیگرانم بد میکنم ولی واقعا دست خودم نیست!... از سر خوشحالی زیاد و نشاط زدگی باعث میشه بعدا افسردگی ترین ادم روی زمین بشم

دیروز کلاس فلسفه توی پست قبلیم گفتم من دست خودم نبود و فقط میخندیدم تازه از همه بدتر معلممون بهم گفت تروخدا یکم ناراحت باش و من ادای گریه کردنو در اوردم ... اخر سر گفت این دختر روانیه ولش کن ... این لحظه ها خیلی برام اشناس ... همیشه این اتفاق می‌افته ، یهو پرحرف میشم یهو طوری میشم که انگار یه لیتر قهوه خوردم و الان اماده انفجارم میخوام از شدت خوشحالی جیغ بکشم یهو کلی ایده تو ذهنم راه میرن که اون لحظه فک میکنم خییلی باحالن درحالیکه بعدا فک میکنم میبینم تمام رفتارام نابهنجاره ... برام مهم نیست دیگران چه فکری میکنن ... ولی بعدش برام مهم میشه

دلم برای دوستام میسوزه که دوستشون منم ...

حالم از این وضعیتم بهم میخوره من همونم که تو قلمچی تراز های ۶۵۰۰ ۷۰۰۰ میگرفت ... حالا ببین چه لجنی شدم... به قول مامان فقط قرص میخورم و میخوابم از خودم بدم میاد از ژنم متنفرم ...

خنده داره

ای کسی که از اختلال دوقطبی یا هر اختلال رفتاری دیگه ای رنج میبره ... میدونم سخته ... ادما رفتار تورو طوری مسخره میکنن که انگار سوژه خنده ای ... مغزت احساس میکنه که تحلیل رفته اما تو قوی هستی ...

لطفا مراقب خودت باش

میدونی ... خسته شدم که همش سوژه خنده دیگران شدم اونم بخاطر دلیلی که اصلا تقصیر من نبوده ... هرکاری میکنم که بگم این موضوع اوکیه ولی انگار نمیشه که بشه !

ادما فکر میکنن مانیک فقط یه خوشحالی زودگذره ولی اونا نمیدونن احساسی که هرروز و هرروز به خاطر کارایی که میکنی مورد تمسخر قرار میگیری و بعد که به کارات فکر میکنی و میبینی واقعا سوژه خنده ای چقد دردناکه ...

ولی تو نمیخواستی ! اصن ... ولش ‌کن ... اینجاهم فقط خودمم کسی قرار نیست بیاد ...

نامه خودکشی²

شنبه ها تقریبا سخت ترین روزای مدرسه اس و دو زنگ ریاضی داریم و من طبق معمول درس نخونده بودم ولی هیچوقت به خودم اجازه ندادم که غایب شم

زنگ اول ریاضی داشتیم خلاصه من جزوم ناقص بود و بخاطر یه جزوه مسخره کل زنگ اول از کلاس افتادم بیرون

رفتم پیش مشاور تحصیلی مدرسمون که از بیماری من خبر داشت و بهش جریانو گفتم که دو هفتس داروهامو قطع کردم و حالم خوب نیست . ولی با این حال توی ازمون ازمایشی من رتبم از بین ۱۱ هزارنفر ۹۰۰ شد ! خلاصه از اون یکی کلاس یه جزوه برداشتم و جزومو کامل کردم ولی کل زنگ طول کشید ( به علاوه نیم ساعت صحبتم با مشاور )

زنگ دوم ریاضی دوباره معلمه دعوام کرد و گفت چطور بخاطر تکمیل ۱۱ تا سوال یه ساعت طولش دادی و مشاور تحصلیمونو خواست و بله ... مشاورم اونو کشوند عقب و باهاش خصوصی درباره وضعیتم صحبت کرد ...

اره ... اون به معلم ریاضیم گفت که من دوقطبیم و مریض حالم و نمیتونم درس بخونم...دقیقا ... دقیقا حرفاشونو لب خوانی کردم یه لحظه سرم گیج رفت ... اون لحظه فهمیدم من ترحم برانگیز ترین ادمیم که میتونه وجود داشته باشه حتی اون دوستمم که همه چیو دربارم میدونه زد زیر گریه بخاطر وضعیتم ولی من همچنان سرد و بی حس فقط نگاه میکردم ... :) فقط سرمو گذاشتم رو میز به خودم قول دادم که امروز با اون داروی های لعنتی خودکشی کنم ... و اینو تو دفترم نوشتم

من می میرم

و شاید کسی برای من یه شاخه گل بخره و غرق محبتم بکنه

ولی من ... دیگه پیشش نیستم...

رؤیا بود...

من فقط رؤیا می‌دیدم . بیدار شدم و تو رو تو خواب دیدم توی اعماق قلبم ... عزیزم ... نازنینم ... امیدوارم که رؤیام هیچوقت تورو آزار نده

قلبم به تو میگه که چقدر تو رو می‌خواستم...

از مرگ من ناراحت نشو مامان

دوستت دارم ...

من و یه دنیا فاصله ²

از دوقطبی بودن متنفرم ... دلم برای روزهای قبل از دوقطبی بودنم تنگ شده ...

اصن حتی نمیدونم از کی دوقطبی نبودم و خسته شدم از اینکه تو این وبلاگ درباره این اختلال کوفتی صحبت کردم ... و خیلیا مث منن که همه تلاششونو میکنن که عادی بنظر برسن و شایدم موفق باشن مثلا من تو این مورد واقعا موفق بودم از اینکه خودمو خوب نشون بدم وهمیشه این حسو به دوستام منتقل کنم که اره من عاالیم همه چی خوبه ... ولی وقتی که به دوستم یه سری اتفاقات بد زندگیمو گفتم دقیقا همین حرفو بهم زد اما ... فک نکنم بتونم این اختلالو پنهان کنم چون هرچی میشه من نیشم یهویی خییلی غیر عادی باز میشه و باعث میشه مثل یه احمق بنظر برسم که فقط به همه چی میخنده ...

حالا کسایی که این موضوع رو میدونن از من فاصله می‌گیرن چون من همون آدم ۶ ماه پیش نیستم. من همون آدمی نیستم که اونا با من دوست بودن خیلی تلاش می‌کنم که اون آدم باشم اما نمی‌دونم چطور... همه چیز در مورد من بعد از دوره شیداییم تغییر کرد. کنترل خیلی کمی روی خودم دارم چون مدام در حال تغییرم و ادمی که الان هستم، آدمی نیست که قبلا بودم ... خانوادم میگن که به دوقطبی بودن من اهمیتی نمیدن همشون به من قول دادن که حتی اگر اختلالم هیچوقت تحت کنترل در نیاد بازم منو دوست خواهند داشت ولی دیگه بهش پایبند نیستن ... اما مهم نیست چون دارو نخوردنامم داره عذابم میده و نمیدونم چجوری به عنوان یه کنکوری همه چیو جم کنم ...

روانپریشی

امروز روز کسل کننده ای بود و تقریبا هیچ اتفاقی تو مدرسه نیوفتاد که بخوام تعریفش کنم

ولی بخش اصلیش این بود که یه درد و دل مفصلی با دوستم کردم و تقریبا بیشتر اتفاقات تلخ زندگیمو براش تعریف کردم ولی راستش بهش نگفتم دوقطبیم چون هنوزم حس میکنم این یه انگ اجتماعیه و من اینجا با صراحت دارم دربارش صحبت میکنم

چون من دائماً یه سریا رو می‌بینم که یه فهرست از اختلالاتی که باعث روان‌پریشی میشنو ارائه میدن ( مث اسکیزوفرنی ) و در مورد اینکه چقدر مورد انگ اجتماعی قرار می‌گیرن صحبت می‌کنن ولی یه جورایی اصلا از اختلال دوقطبی نام نمی‌برن هیچوقت! شاید به این دلیله که کسایی که اگاهی ندارن تمایل دارن این برداشتو از دوقطبی به عنوان "بیماری اجتماعی قابل قبول غمگین و شاد" داشته باشن ، در حالی که اینطور نیست. اصلاً اینطور نیست. دوقطبی به طرز باورنکردنی انگ اجتماعی خورده و علائمش خیلی خیلیی عمیق‌تر از "غم و شادی" عه برای همین فکر نکنم تو زندگی واقعی به حتی نزدیک ترین دوستمم این موضوع رو بگم ...

نمیدونم ... گاهی اوقات حتی اینجاهم روم نمیشه درباره دوقطبی صحبت کنم ولی دلم میخواد اولین نفری باشم که درباره این موضوع بحث میکنه و اگاهی میده اینجا خودِ واقعیمم برای همین شاید بیشتر پستام تلخ باشه

Loser=Lover

نمیدونم ... هرکاری میکنم در نهایت بازم نمیتونم بخونم حس میکنم مغزم زیادی مغشوشه

صبح زود دوباره بهم حمله عصبی دست داد و نتونستم جلو گریمو بگیرم و بلند بلند زدم زیر گریه و مامانو از خواب بیدار کردم بهم گفت تو فقط فیلم بازی میکنی و حالتم خوبه و از قصد اینکارارو میکنی که نری مدرسه . بهش گفتم حالم بده فقط برگشت گفت من نمیتونم هیچکاری برات بکنم فقط میتونم ببرمت بیمارستان بستریت کنن ... اون لحظه صدای شکسته شدن قلبمو شنیدم...

ولی چجوری بهش بفهمونم واقعا دارم عذاب میکشم ، از اینکه همش بین دوتا قطب مضخرف پاسکاری میشم ، ازاینکه نمیتونم جلوی احساست زودگذرمو بگیرم ، از اینکه نمیتونم جلوی توهمات و اختلالمو بگیرم متنفرم ... فقط میخوام بگم خستم از این تکرار بی فایده و خستم از این ژنتیک خراب ...

درسته تاحالا رل نداشتم ولی من یکیو دوست دارم ... ولی اون با من خوشبخت نمیشه ... من فقط یه دیوونم ...

دنیای رنگین کمونی

دوقطبی بودن یعنی وقتی تو شیدایی هستی خیییلی خوشحال و زودجوش و پرخلاقیت میشی و کلی فکرای رنگی رنگی از همه گوشه جهان بهت چشمک میزنن و تو به همشون میپردازی و یهو می بینی عه روزت با چرت و پرتای ذهنت تموم شده و اینجاس که

ارزو میکنی کاش افسرده بودی

و فردا میری تو افسردگی و ارزو میکنی کاش مانیک بودی

کل روزای من اینطوری به بطالت میگذره ... من واقعا به داروهام نیاز دارم ولی دیگه نمیخوام اون همه عوارضو تجربه کنم

دلم میخواد هم سال کنکورم زود بگذره تا دوباره خودمو درمان کنم و هم دلم میخواد نگذره بالاخره دوستامو دیگه هیچوقت نمیبینم و دلم براشون تنگ میشه ...

ای بابا چقد چرت و پرت میگم باید برم سر درسام ولی نمیتونمم واای دوباره باید شب بیداری بکشم

مانیا

دیروز و امروز کلا بیدار بودم همش یا قهوه خوردم یا چای که بیدار بمونم و درس بخونم ولی مشکل اینجاس اصلا به من قهوه نمیسازه باعث میشه فاز شیداییم بیشتر بشه و فقط دلم بخواد ده بار تو کل خونه بدوئم و اهنگ گوش کنم بچرخم و بلند بلند با خودم حرف بزنم و بخندم ! خلاصه کلی دیروز خودمو کشتم تازه ۶ ساعت درس خوندم و نتیجه ازمونم در کل بد شد چون به هرحال کل هفترو خوابیدم و خماری کشیدم سر ترک قرصام

ولی راستش تو این ازمون از خودم راضی بودم چون میدونستم تلاشمو کردم

من امید دارم به خودم و این از همه چیز مهمتره !

دروغی به اسم زمان

خیلی این حسو تجربه کردم وقتی که کسایی رو هرروز میبینم که فقط بلدن اینجور بیماریا رو مسخره جلوه بدن یا طوری وانمود میکنن انگار نزدیکشون همچین کسی وجود نداره ! نمیگن شاید اونی که این مشکلو داره چقد اذیته چقد ناراحته ! حس میکنم این نشخوار مضخرف قرار نیست حالاحالاها ولم کنه . میگن زمان همه چیو درست میکنه ولی من روز به روز بدتر شدم از همه لحاظ ... نه من نمیتونم دوقطبی بودنمو بپذیرم وقتی یه چیزی خیلی درد داره ... چطور میتونی بپذیری ؟؟ چطور میتونی ببخشی ؟؟ چطور میتونی بگی ولش کن ؟؟ مشکلم اینه همیشه به خودم گفتم ولش کن انقد سخت نگیر ولی همین اسون گیریا باعث شد من اینطوری شم و کلی خلا دیگه تو وجود جوونه بزنه ... امروز بازم شیداییم ابرومو جلو دوستام برد و باعث شد یه ادم بی خیالی که دنبال لاس با معلمشه دیده شم ... ولی اونا نمیدونن که دست خودم نیست ... ولی من نمیتونم به دوستام بگم این منم ! چون دیگه قرار نیست با من دوست باشن اذیتم میکنه... هیچکس یه دوقطبی رو دوست نداره ... مردم فقط بلدن تو رویاشون اینجور بیماریا رو خاص جلوه بدن ولی هیچی جز دردسر نیست... نمیتونم بپذیرم چقد زود مریض شدم و کسی نیست حالمو بفهمه

عجيبه

امروز وقت دکتر داشتم میخواستم باهاش درباره وضعیتی که دارم و درباره عوارض داروهام باهاش حرف بزنم که به سلامتی کلا دکتر نیومده بود . یه مدیریت اون بیمارستان خراب شده نداشت که بگه اقا دکتر نیومده بیخودی وقت ندن به مردم بیخودی فقط علاف شدیم و فقط رفتیم و اومدیم و هیچی به هیچی الان من موندم با کلی درس نخونده

بعد میگن دلخور نشو اره من دلخورم از اینکه باید ساعت ها تو بخش روانپزشکی معطل باشم تازه دکترمم نیاد !

عجیبه که چطور اسیب هایی که دیدی تقصیر تو نیست اما مسئولیت التیام اون با خودته ...

چطور دلت اومد

سهم همه از زندگی خوشی عه

سهم من از زندگی داروهای ضد افسردگی و ضد روان‌پریشی و ضد تشنجه

حتی فکرشم خنده داره چطوری دلت اومد خداجون ؟...

منی که هرشب باهات حرف میزدم مث یه رفیق میدیدمت ... من خیلی ازت شکایت دارم که چرا من باید ژن گند پدرمو به ارث ببرم ؟ البته گاهی اوقاتم خوشحالم که اون شخص من بودم نه خواهرم بالاخره اونم ادمه و حق زندگی داره ، منم ادمم و حق زندگی دارم ولی این مریضی لعنتی نه میزاره من زندگیمو بکنم نه میزاره درس بخونم و هرروز با عذاب وجدان هیج کاری نمیکنم یا تهش ناراضیم خیلی حرف هست که فقط تو قلبم میشه احساسشون کرد و قابل بیان نیست درسته ازت دلخورم

ولی من هنوز ‌‌‌... دوست دارم و میخوامت...

بازم خوبه حداقل میتونم بنویسم شاید همین یه نشونه ازت باشه :)

برو بمیر

+چرا درس نمیخونی ؟ شاید چون غیرت نداری درس نمیخونی !

_ نمیکِشم که بخونم خستم و توانی برای ادامه دادن ندارم نمیخوام زندگی کنم ، حالم خوب نیست خودمم نمیدونم چرا ولی میدونم فقط سعی میکنم از مشکلاتم فرار کنم با کارای چرت و پرت... هیچی از زندگی نمیخوام هیچی ...

+ پس با اون قرصای لعنتیت خودکشی کن برو بمیر ... :)

رفتم سمت کشوی قرصا و میخواستم همین کارو بکنم تا اینکه مامان گفت نزار دونه دونه بهت داروهاتو بدم

+ میدونم اذیت شدی ولی باید ادامه بدی ...

دیروز قرصای ضدافسردگیمو شروع کردم حس میکنم حالم بهتر شده

باحال نیستن...

رفتم توییتر و کلمه "دوقطبی" رو سرچ کردمو فقط نظرات منفی رو دیدم و یه جوری همه پست گذاشته بودن انگار این یه فحش تلقی میشه نه یه مشکل ... یا طوری بود که کسایی که دوقطبی یا اختلالات دیگه ای دارن ادم نیستن و حق زندگی ندارن یا چون درصد این اختلالات کمه به کسی بر نمیخوره لطفا اگه منظورتون این کلماته انقد رو این بیماریا برچسب نزنین چون خیلی دردناکن خیلی ...

" روان‌پریش/اسکیزوفرنی" وقتی منظورت اینه: غیرقابل‌پیش‌بینی، بی‌قید و بند، غیرواقعی و...

"دوقطبی" وقتی منظورت اینه : پراکنده، دمدمی مزاج، ناپایدار و...

"وسواس فکری-عملی" وقتی منظورت اینه : خاص، مرتب، سلطه‌جو و...

"خودشیفته" وقتی منظورت خودخواه، سوءاستفاده‌گر، فریبکاره و...

پ.ن : البته این لیست جامع نیست ولی واقعا ناراحت شدم از اینکه این همه ادم چیپ ریخته تو توییتر و فقط بلدن همو تخریب کنن بدون هیچ اگاهی ای

تبسم درد

هرچی فک میکنم میبینم من فقط یه ادم بددرد نخوریم که فقط بلده قرصاشو بهونه بیاره ولی اون نمیتونه بزنه تو گوش بهونه هاش و اون نیاز داره یکی فقط باشه و بغلش کنه ... دلم نمیخواد با کسی حرف بزنم ... فقط میخوام قرصامو بخورم و باز خوب نشم ...میخوام قرصای ضد افسردگیرم شروع کنم شاید افسردگیمم مث شیداییم عیب از تغییرات شیمیایی مغزم باشه ... نمیدونم فقط میخوام یکی محکم بغلم کنه تتلو یه اهنگی داره میگه

منو سفت بگیر توو بغلت ... منو کم نبین ...

به اندازه ی کل وزنته فقط خود قلبم

که تونستم تحملش کنم این دوریو

تنها نشستم من همش دربست کنج قلعم

اگه میخوای عمیق منو بفهمی

من همون تبسم دردم ...

فراموشیم خوبه ها!

بعضی وقتا یادم میاد ... من خودم هیچ تقصیری نداشتم که در نهایت به عنوان کسی که اختلال دوقطبی داره تشخیص داده شم به هرحال تو خونم بوده و فقط تو ۱۷ سالگیم بروز کرد حالا همه تو ۱۷ سالگی چقد خوش گذروندن چقد پیشرفت کردن ولی من ... ساعت ها تو بخش روانپزشکی معطل بودم و یه وقتایی به خودم میگم ولش کن لابد خدا برات نخواسته ... نمیشده که بشه اروم باش ... ولی بازم

دونستن اینکه این هرگز اون کسی نبود که قرار بود باشم دردناکه

احمقی

خیلی خوبه حداقل اینجارو دارم که حرفای واقعی و از صمیم قلب شکستمو اینجا بنویسم بلاگفا برام شده مثل یه دفترخاطرات :]
هرچقد میخوام نسبت به داروهام مثبت فکر کنم هی میخوام نتیجه بگیرم اره همه چی درست میشه من الان خوبم دنیا برعکسشو بهم نشون میده و بیشتر انگار میخواد منو بکوبه زمین ... و بیشتر دارم احساس احمقی میکنم از اینکه حتی نمیتونم خودمو جم کنم ...

نمیدونم شاید هیچوقت نشه من بزنم تو گوش این لامصب دیگه توانشو ندارم و کمرم شکسته و قلبی برای دووم اوردن ندارم ...

اگاهی

+من دچار یه دوره شیدایی شده بودم ( منظورم : من تمام زندگیمو تو یه ماه نابود کردم و از لحاظ درسی به شدت افت کردم )

_ عه اره منم از اینا داشتم ( منظورش : من گاهی اوقات احساس نشاط و گیجی میکنم )

من به شدت نیاز دارم افرادی که اختلال دوقطبی ندارند بفهمن که شیدایی فقط یک احساس خوب نیست، بلکه یه تهدید برای زندگیه ! میشه بخاطر شیدایی مرد ... میشه شغلتو از دست بدی ، میشه شرایط تحصیلیتو به فنا بدی ، میتونی به همه عالم بدهکار شی ، میشه به خاطر شیدایی به زندان رفت . شیدایی نیاز به بستری شدن داره ... این فقط یک احساس خوشحالی برای مدت کوتاهی نیست...

و اره من همه چیمو باختم تو شرایطی که همه داشتن خودشونو بالا میکشیدن من همش بین شیدایی و افسردگی پاسکاری میشدم اخرم مشاور تحصیلی مدرسه که منو زیرنظر داشت ارجاعم داد به روان‌پزشک ... اره من دلخورم از همه کسایی که حال بدمو نفهمیدن ...

دختر کوچولو

میخوام با گریه شروع کنم و بهت بگم خداجون

من توان این همه دارو و عوارضشو ندارم و فقط تو میدونی چقد دارم عذاب میکشم... من مگه چه گناهی کردم که باید انقد سرخورده شم ؟؟ منی که از همه با هدف تر بودم اون دختری بودم که همه درسارو جلوجلو میخوند حالا کسی شدم که از درس متنفره و فقط میخواد یه گوشه کز کنه تا بیاد پیشت ؟ دلم نمیخواد زندگی کنم ...

میدونی مشکل کجاست؟ مغزم گذشته رو فراموش کرده ولی قلبم نه

ته قلبم بازم من یه دختر کوچولوم که یکم عشق میخواد اما پدری تو این دنیا نداره و مادرشم مریضه

و الانم خودش تبدیل شده به یه دختری که مریضه داره دو سه تا قرص اعصاب میخوره اما هیچکدوم بازم قلبشو راضی نمیکنن

اون دختر فقط سِر شد شاید خاصیت دارو های اعصابش فقط این باشه ...

و اره انقد وضعش خرابه که چند وقت دیگه باید ضدافسردگی هم شروع کنه ولی من فریاد میزنم بهت و میگم نمیخوااااام این کارو با من نکننننن

شاید تو دنیای دیگه

حس میکنم برای پذیرش دوقطبی بودن یا هر اختلالی نباید اونو یه عامل تخریب خارجی در نظر گرفت . مغز من اینجوری طراحی شده و این منم حتی اختلال دوقطبی هم منم ! مغز من زیبا و شگفت‌انگیزه و زمانی که افسرده ترینه میتونه خودشو التیام ببخشه ( شیدایی ) ولی وقتایی که تو شیدایی عه عین بچه کوچولوها باید بخوره زمین تا دوباره به غم زده ترین ادم تبدیل بشه شاید تلخ باشه ولی اونقدر بد نیست من دیگه عادت کردم بهش و دیگه نمیخوام روش گارد داشته باشم

منتها مغز من به درد این دنیا نمیخوره برای همین به من و امثال من دارو میدن

شاید تو دنیای دیگه ... لازم نباشه تو بخش های روانپزشکی ساعت ها ول معطل باشم یا یه جوری رفتار کنن که انگار ترحم برانگیزم یا حق زندگی ندارم ... منم ادمم و میخوام زندگی کنم... امیدوارم تو‌ دنیای دیگه .... اینجوری زاده نشم :)

چهره های اصلی

میدونی ... من خیلی تلاش میکنم عادی بنظر برسم

ولی در نهایت تو هر اکیپی که میرم اون کسی که غیرعادی دیده میشه یا کسی که همش دردسر درست میکنه منم

و من فهمیدم ادمایی که سعی می‌کنن عادی بنظر برسن با کسایی که عادین و سعی میکنن غیر عادی دیده شن در دیده نشدن چهره اصلی خودشون موفق نخواهند بود :)