گفتم که ... ۲۳ ام هر ماه برام معنای خاصی داره ، یه اسم روم گذاشتن ... بایپولار

من از این اسم متنفرم باعث میشه حریص تر باشم ، خشمگین تر باشم و پرخوری عصبیم بیشتر بشه

امروز برای اولین بار تو کل زندگیم سیگار کشیدم ... سیگار سناتور ... همونی که بابا دوسش داشت . بخاطر حرصم کشیدم ؟ نمیدونم

چی باعث میشه انجامش بدم؟

دلم میخواد انگشتی که باهاش سیگار گرفتم دستمو ببرم .. چجوری خودمو تنبیه کنم؟

چرا هرچی بیشتر ازت می‌خوام بیشتر کنارم میزنی خداجون ؟

یادمه چند شب پیش گفتم حالم خوبه و انرژی زیادی دارم ولی الان می‌خوام بمیرم انقد که رقت انگیز شدم

من همش تو دلیل پرسیدنم غرق میشم .. توی باتلاق و منجلاب و هرچیزی که هست

اگه ترکم کردی بهم بگو خدا جون ... من سعی نکردم همیشه باشم و نرم هیچوقت؟ پس چرا تو منو ول کردی؟! خب ازت کمک خواستم! کمکم نمیکنی؟ نه نمیکنی .. من نمی‌دونم کجای کارم اشتباهه و میلنگه و تو حتی اینم بهم نمیگی ..

تمام انرژی‌ام گرفته شده و از خودم ناراضی و بدم میاد

اگه تو کمکم نمیکنی دیگه کی رو میتونم صدا بزنم خدا جون ؟ هیچکس...

از پشیمونی خستم

ولی سیگاره یه حس آرامشی بهم داد ... حسی که بعد از مدت ها تجربش کردم و از این متنفرم ... همه دارن درس میخونن بعد منو نگاه کن ...

لعنت به همه چی ... لعنت بهم...