پایان

تمام مدت خودمو گول میزدم . خنده داره .

هیچکس مثل من نبود حتی اوضاع درسیش

هیچکس منو دوست نداشت جز مامانم

هیچکس تو هیچی

خنده داره .

یه اتفاقی افتاد که به هیچکس دیگه اعتماد نمیکنم و نخواهم کرد

دیگه پست نمیزارم دیگه نمیخوام این زندگی کثافتو تعریف کنم میرم که درستش کنم

من اشتباه کردم زندگیمو عمومی کردم هیچوقت نباید اینکارو میکردم شاید فقط عقده دیده شدن داشتم

ولی پستامو پاک نمیکنم بماند به یادگاری

ولی تو اون یکی وبلاگم گاهی پست میزارم

خداحافظِ همگی

ممنون که این وبو دوست داشتید.

تولدت مبارک

سلام دلم طاقت نیاورد بازم خواستم بنویسم چون امروز روز خاصیه .... نمیخوام چیز زیادی بنویسم چون دستم دیگه به قلم نمیره

دوباره سالت شد و بیشتر از همیشه ... خب ... من نمیتونم دیگه احساستمو بگم

هی تو... چه حسی داشتی وقتی هم روز تولدشه

هم روز مرگش هم ولنتاینه و برات ریلز درباره بابا داشتن میاد ؟؟؟

امروز با " س " صحبت کردم بهش گفتم دلم نمیخواست بیام مدرسه چون سال بابامه

احساس کردم دلش برام سوخت البته بهش گفتم:

دیگه برام مهم نیست

این جمله بعید بود از دهن من بیرون بیاد چون تمام این آشفتگی هام از همین روز شروع شد

ازم پرسید : عادت کردن خوبه یا نه ؟ گفتم نه ... شاید چون شرمنده شدم ...

بعدش عکس ۱۷ سالگی بابامو نشون دادم و لبخند زد گفت چقد شبیه همین ... راستش خوشحال شدم :)

دیگه سر شدم حتی برای توهم دیگه گریه نمیکنم

ببخشید بابا که زود عادت کردم

ببخشید که دیگه صداتو به یاد نمیارم

ببخشید قرصام اشکامو خشک کرد

ببخشید که من هیچ وقت انتخابت نکردم ولی بعد مرگت خوبی هاتو به یاد میارم ... متاسفم ....

تو منو دوست داشتی ولی من هیجوقت دوستت نداشتم ...

عزیزِ من بخواب

واسه روح معصومت که درمانی ندارم ...

ولی قول میدم اگ بخوابی بارِ غمتو بزارم رو شونه ی شب

که فردا سَبُک تر بیدار شی و تو دنیای دیگه ... یه پدر دختر قشنگ باشیم

خدافظی همیشه سخت بوده ... تولدت مبارک ...

کنکوری که پایان ندارد

سلام ...

خب حرف که برای گفتن زیاد هست ولی من همیشه اشتباه کردم که فکر میکردم زمان دارم ولی به عنوان یه کنکوری حتی نباید وقت سر خاروندن داشته باشم ولی فک نمیکنم این تو من صدق کنه ...

امروز مامانم با یه روی نا امید گفت : تروخدا دیپلمت رو حداقل بگیر

من تعجب کردم از این حرفش ... اخه یعنی چی؟؟ یعنی منو اندازه نمره ده هم نمی بینه؟؟ تا اینکه فهمیدم مشاور مدرسمم به مامان زنگ زده گفته شاید من نتونم حتی دوازدهمو قبول شم کنکور پیش‌کش !

الان داشتم با ابجیم حرف میزدم گفتم من شاید بی احساس شدم که درس نمیخونم برگشت گفت : اتفاقا به شدت حساس شدی برای همین درس نمیخونی تو فقط میخوای ترحم و توجه جذب کنی برای همین همش نکات منفیو میگیری

خلاصه واقعا الان احساس حقارت دارم حتی از اون روزی که سیگار کشیدم هم بیشتر عذاب وجدان دارم

به قول مامانم : همه هفت کوچه عشق رو گذروندن ولی من هنوز در پیج و خم یک کوچه موندم

ولی نمیدونم این امید داشتن زیاد از کجا نشات میگیره چون من میدونم واقعا بخونم جم میشه

اقای نوبادی ²

اقای نوبادی .... یکی از دوستای بلاگفامه

دلم برای پارسال که تازه وبلاگشو پیدا کرده بودم تنگ شده و با هیجان نوشته هاشو میخوندم و با خودم میگفتم دختر یه ادم چقد میتونه تلاشگر باشه کاش منم جاش بودم

۲۵ شهریور به بعد دیگه گمش کردم ... یه بار برام کامنت گذاشته بود که خیلی ادم قوی ایم که تونستم تا الان دووم بیارم ولی خودم همچین فکری رو نمیکنم ... من برای فرار از این دنیای جهنمی هرکاری که تونستم انجام دادم ... مثلا نزدیک ۷ ساعت اهنگ گوش کردن یا درس خوندن زیاد ( که البته دیگه اینطوری نیستم ) یا حتی سیگار کشیدن

کاش یه نشونه دیگه خدا برام میزاشت که پیداش کنم البته شایدم از بلاگفا رفت نمیدونم ولی من میدونم چرا وبلاگشو گذاشت کنار .... چون میخواست من زیاد بهش وابسته نشم

به هر حال همیشه بهش مدیونم که چندبار برام کامنت گذاشت و با همون کامنتا باعث شد دوباره بلند شم

ولی الان دوستای خییلی بهتریم پیدا کردم مثل فیشی ، یگانه ، استار ، سالوادور دالی و رهگذر خسته و یزدان

و نکته جالب اینه که همه دوستام به یه نوعی زخم خوردن ولی دارن باز ادامه میدن

پس چرا من خیلی وقته وایسادم سر جام ؟؟ وایسادم که چی بشه ؟؟

اوکی بابا فهمیدیم تو دارو میخوری ولی بخاطر فقط همین موضوع داری کل ایندتو خراب میکنی ها ! معموله که ایراد داره یه جایی از کارت

فقط یه چیزی خطاب به همه دوستام چه بلاگفا چه حضوری .... ببخشید به خاطر سلامت روانم دوست خوبی برای هیچکدومتون نیستم و نبودم ...

ببخشید آقای نوبادی که باعث شدم از بلاگفا بری ...

کاش یه روزی اینو بخونی

میم مثل مادر

راستش یه وقتایی مامانای دیگرانو میبینم حسودیم میشه

حسودی اینکه چقد جوون ان

من با مامانم ۴۱ سال اختلاف سنی دارم ... ولی الان ۴۱ ساله ها دخترای همسن من دارن

ولی اون با مامانای دیگه همیشه فرق داشته نه اینکه چون مامان منه ها نه ...

برای اینکه خیلی شکسته شد تو این زندگی

برای اینکه دختر ۱۰ سالشو تو ۳۵ سالگیش از دست داد و ۴ سال افسردگی شدید داشت و حتی خودکشی کرد ولی زنده موند ... زنده موند تا دوباره بچه هایی داشته باشه که دوسش داشته باشن

الان خواهرم اگه زنده بود یه خانوم ۳۳ ساله بود !

اون تونست از بابای دیوونه من تا آخرین روز زندگیش مواظبت کنه و پرستاری کنه

هر موقع بابا نیاز به بستری شدن داشت اون بود که بردش بیمارستان ۵۰۵ ... خودش میگه گناهای زیادی انجام داده یکیش این بود که منو به دنیا اورد ... ادمیو که مثل شوهرش مریض در اومد ... ولی من ... خییلی خوشحالم که به دنیا اومدم

نه مامان من گناه تو نیستم و از این موضوع هم ناراحت نیستم که مثل بابا شدم

ناراحت نیستم که شاید بعد از کنکور به الکتروشوک هم نیاز داشته باشم

مهم اینه وقتی تورو میبینم انگار زندگیم معنا پیدا میکنه از شدت شوق چشمام اشکی میشن

درسته پیر شدی... حتی یه وقتایی به دیگران میگی من نوه ات هستم ولی همیشه افتخار کردم که تورو دارم

و برای همیشه می پرستمت :)

برای تو

احساس میکنم تنها کسی که تو شرایط منه یگانس

خیلی شبیهیم ...

امروز ضد افسردگیمو نخوردم و تو مدرسه به پوکر ترین ادم تبدیل شده بودم ‌‌‌‌‌و اصلا نمیتونستم با هیچکس ارتباط بگیرم حالا میفهمم اون روزایی که میخوردم چقد روم تاثیر داشت

دیروز رفتم به رتبه ۱۰ تجربی ناشناس پیام دادم گفتم من نمیتونم از این چرخه منفی ای که برام ساخته شده بیام بیرون

هروقت میخوام شروع کنم انگار میترسم و بازم شروع نمیکنم

بهش گفتم دهم و یازدهم جز بچه های قوی یا حداقل متوسط رو به بالا محسوب میشدم ولی بخاطر یه سری اتفاقات افت کردم

تا اینکه برگشت گفت مغزت نمیخواد شروع کنه چون می‌ترسه مثل قبل نشه

چقد درست گفت ... با اینکه خیلی مختصر درباره وضعیتم بهش گفتم.

من از اول ساله به خودم گفتم ۱۲ شب بیدار میشم و بکوب درس میخونم ... درست مثل قدیما .‌.. قدیما ... اینطوری بود که می اومدم از خونه تفریحمو میکردم بعدش زود میخوابیدم و از اونور ۱۲ بیدار میشدم و تا ۷ صبح میخوندم در نتیجه همه چی به خوبی و خوشی می‌گذشت

چون من عادت کرده بودم شبا درس بخونم

که ریخت خواهری که ازم متنفره رو نبینم

که مامانی که همش سرش درد میکنه رو نبینم

که سرزنش نشم...

ولی الان ... زود میخوابم و دیر از خواب بیدار میشم و هیچی برای ارائه ندارم ...

متنفرم از این ورژن خودم ...به هر حال

یگانه عزیزم

میدونم هیچی خوب پیش نمیره

میدونم غلت زدن و گیر کردن تو منجلابی که خودت باعث ایجادش نشدی و داره آزارت میده چقد سخته

میدونم همیشه اون حس اینکه تو لایق هیچی نیستی چقد سخته و برچسب هایی که ذهنت به خودت می چسبونه درحالیکه تو هیچکدومشون نیستی

ولی بدون یکی هست توی این دنیا که بهت فکر میکنه

آروم باش... اشکال نداره ... چشماتو ببند و دردی رو تحمل نکن ...

از ۱۴۰۴ متنفرم

ما یه معلم فنون داریم همیشه شاد و شنگول

همیشه امیدوار همیشه حرفای مثبت میزد و با خودم میگفتم ببین چقد موفقه ؟؟ چون مشکل روان نداره

تا اینکه یه بار گفت چندبار دچار یاس شده و مجبور شده دارو مصرف کنه

اون لحظه ... فقط به این فکر کردم چقد خیلی چیزا به هم نمیاد البته من یه وقتایی احساس میکردم شبیه منه

مثلا هرکی منو نگاه کنه در وهله اول اصلاا متوجه نمیشه منم همچین مشکلی دارم

هرچند سال یازدهم که بیماریم عود کرد ۸ نفر به من گفته بودن ادم عجیبی هستم یا اینکه چرا اینطوریم

به این فکر میکنم که معلم فنونمون گفت اون یه سال که دارو مصرف میکرده اصلا نمیتونسته هیچ کاری انجام بده حتی توان بلند شدنم نداشته با اینکه یه مرده بالغه !

بازم حرصم گرفت ... دوباره عصبی شدم ... دوباره احساس کردم حق منو خوردن ..‌‌. این آقا با وجود این همه موفقیت دچار یاس شده و دارو مصرف کرده و یه سال زندگیشو متوقف کرده پس چرا من نه ؟؟ چرا خداجون ... منو هیچوقت انتخاب نکردی ؟؟ من همیشه اون دختر شاده بودم که براش همه چی رنگارنگ بود به همه لبخند میزد از همه خوششون می اومد و معتقد بود همه لایق عشقن و هیچوقت به خودش حق ناراحت شدن نمی داد ولی ببین الان وضعشو ؟

نه من آدمای افسرده رو درک نمیکنم تا وقتی که مشکلات منو نچشیدن حق ندارن افسرده باشن چون تا قبل خیلی چیزا من افسرده نبودم !

کی از بچگی یه بابای دوقطبی زنجیره ای داشته که ۶ بار بستریش کردن ؟

کی ۱۲ سالگی بهش تعرض شد ؟

کی ۱۳ سالگی دیگه باباشو ندید چون کرونا گرفت و همش تو بیمارستانا بود ؟

کی ۱۴ سالگی خبر مرگ باباشو بهش دادن ؟

کی ۱۵ سالگی رفت سر خاک باباش و دید اصلا سنگ قبر نداره ؟ کی کی کی ؟؟؟؟؟

کی ۱۶ سالگی همکلاسیاش خانوادشو مسخره میکردن

کی ۱۷ سالگی به مرض جنون رسید و رفت تو فاز شیدایی

کی ۱۸ سالگی یه قرصی به درد نخور شد؟؟

آه و ناله های من تمومی نداره ...

چرا باید ادامه بدم وقتی شکسته ام ؟ اما هیچ چیز مثل یه قلب شکسته نیست ...

الان وسطای بهمن عه و من هنوز اونطور که باید درس نخوندم یه حس معلق دارم یه حس بی حسی یه حسی دارم که چه درس بخونم چه نخونم برام فرقی نداره

رفتم تحقیق کردم و فهمیدم تو روانشاسی بهش میگن کرختی احساسی ! یعنی ذهنت برای اینکه نسوزه یه مدت احساستو خاموش میکنه

اخه خدایا چرا سال کنکور ... چرا ... از امسال متنفرم ...

Beautiful Lies

الان با "ن" داشتم تلفنی درد و دل میکردم و یه چیزی از حرفای خودم نتیجه گرفتم

من واقعا ناراحتم... نه از این جهت که احساس احمقی داشتم از اینکه خودم اشتباه بودم

من دوستای خوبی پیدا کردم ولی خودم اون ادم اشتباه براشون بودم ...

هی ... یادت میاد کلاس نهم که بودی برای تیزهوشان خودتو به آب و آتیش میزدی با اینکه اون سال، اولین سالی بود که بابات فوت کرده بود؟؟تازه سر خاکشم رفتی و با تمام وجود گریه کردی ولی دوباره پاشدی ؟ ولی الان چی ؟؟ اره میدونم باباتو از دست دادی مامانت تومور گرفت خودت دوقطبی شدی و مجبور شدی دارو مصرف کنی ولی خب ! هنوز تو زنده ای پس تونستی طاقت بیاری پس چرا نباید بجنگی ؟؟

چطوری قبلا انقد با قدرت ادامه میدادی ؟؟

تازه اینو فهمیدم رازش اینه ...

تو به خودت دروغای قشنگ میگفتی

میگفتی اره من بابا دارم بابام همینجاس

جایی نرفته من سالمم تنم سالمه

و اونجا بود که دوباره پا میشدی و ادامه میدادی

ولی از سرجایی همه چیو خراب کردی که اولین بار به مشاور مدرست گفتی که دوقطبی هستی و دارو میخوری و همونجا بود که دقیقا ترحم ها نسبت بهت جذب شد

تو اینو نمیخواستی چون لیاقت ترحم نداشتی

ولی اشکال نداره ازت میخوام بازم به خودت دروغ بگی دروغایی آمیخته با حقیقت !

به خودت بگو : من الان ۴ ماه وقت دارم برای کنکور بخونم من تمام تلاشمو میکنم

من هنوز بابا دارم مامان دارم

دوقطبیم خوب شده

اره داروشو میخورم ولی افتخار میکنم که خوب شدم

و از همه مهمتر ...من خودمو دوست دارم و براش هرکاری میتونم میکنم

ازتون متنفرم²

ساعت ۱۱ شبه و تو تختم دراز کشیدم تا اینکه یه سری جملات تو گوشم نجوا شد ... جملاتی که باید خیلی زود می‌فهمیدمشون :

من اشتباه کردم ببخشید

همش تقصیر منه که به همتون بها دادم و هیچوقت من براتون مهم نبودم حتی اولویت دومتونم نبودم هه

تقصیر منه ببخشید که سفره دلمو پهن کردم و هربار بیشتر بهم ثابت کردین نباید باهاتون درد و دل میکردم

و الان صرفا از دید شما یه دختر احمق که اختلال خلقی داره و براش هیچی مهم نیست دیده میشم ولی من فراتر از این صفاتی هستم که شما رو من گذاشتین

شاید بگین نههه ما هیجوقت رو تو همچین برچسبایی نچسبوندیم

اتفاقا خوب چسبوندین هر وقت بهتون گفتم داروی اعصاب میخورم و بعدش اسم اختلالمو گفتم یه جوری با تعجب نگاه کردین انگار روح دیدین و انگ بهم زدین

ولی من فقط یه ادمم و حق زندگی دارم

من هیولایی نیستم که شما از من ساختین

من فقط یه دختر عادیم مثل بقیه دخترا

یه دختر کوچولو تو درونم هست که هرروز گریه میکنه ولی نمیتونم اشکاشو پاک کنم و همیشه شرمندشم

ببخشید تقصیر منه که الان به چشمتون فقط یه ادم احمق دیده میشم که هرچی بهش بگن تظاهر میکنه که براش مهم نیست ولی براش مهمه

اون دختر فقط سِر شده

"م "عزیز تو تقصیری نداریا فقط یاد نگرفتی چطور اونی که دوستت داررو قدرشو بیشتر بدونی

"س" عزیز درسته درست خوبه و میدونم رتبه یک کنکور هم شاید بشی ولی دلیل نمیشه دوستت رو که بخاطر شرایطی که داره حیوون فرض کنی

"ن" عزیز مرسی که به حرفام گوش دادی ولی من برات مهم نبودم فقط بخاطر فضولی به حرفام گوش میدادی وگرنه من اهمیتی برات ندارم

پس م عزیزم برو پیش س بشین و مثل همیشه فقط به اون خیره شو و فقط با اون حرف بزن

منم جامو عوض میکنم و تنها میشینم اینطوری خیلی بهتره

موفقیت با تنفر به دست میاد

من اشتباه کردم دیگه عشقمو به کسی نشون نمیدم ...

ازتون متنفرم ...

من میرم دانشگاه علم و فرهنگ ببینم کی میخواد جلومو بگیره

حتی شده ماشینتو بفروش ولی منو باید بزاری اونجا مثل م

_ مثل م ؟؟ هه ... م بابا داره

تو چی بی پدر ؟؟ بابات کوش ؟؟ ...


یاد این مکالمه افتادم بعضی جملات هیچوقت فراموش نمیشن

امروز زنگ روانشناسی داشتیم و بحث درباره سیگار و مواد مخدر بود یاد ۲۳ آذر افتادم... اون روزی که سیگار گرفتم دستم و حالم چقد خوب شد...

معلممون گفت دخانیات میتونه بعضی از ژن های غیر فعال رو فعال کنه مثل ژن اسکیزوفرنی و دوقطبی و پارانوئید و ...

همون لحظه تو دلم گفتم دختر ... اینا با گل و شیشه و ... ژنشون فعال میشه ولی من صرفا بخاطر داشتن یه پدر دوقطبی از قبل ژن فعالشو داشتم ! خیلی خورد تو ذوقم

دوقطبی ؟ ... همونی که به دوتا از دوستام گفتمش

و همون لحظه اون دو نفر خشکشون زد چون نميتونستن باور کنن همیچین موجودی واقعا توی این کلاس هست و اون شخص دقیقا دوست اوناس

همونجا فهمیدم که دیگه تا آخر عمرم نباید درباره این اختلال کوفتی با کسی صحبت کنم چون همه دیگه نگاهشون نسبت بهم عوض میشه و من متنفرم از این وضعیتی که توش هستم

کاش هیچوقت اینجارم نداشتم ولی خب اینجا تنها جاییه که میتونم خودم باشم

خلاصه هیچکس به فکر ما نیست

دیگران فقط مارو به چشم یه موجودی که بخشی از مغزش دچار مشکل شده نگاه میکنن ولی نمیدونن پشت این اختلال ها چقد درد و ناراحتی وجود داره ...

اصن ولش کن ...