ما یه معلم فنون داریم همیشه شاد و شنگول
همیشه امیدوار همیشه حرفای مثبت میزد و با خودم میگفتم ببین چقد موفقه ؟؟ چون مشکل روان نداره
تا اینکه یه بار گفت چندبار دچار یاس شده و مجبور شده دارو مصرف کنه
اون لحظه ... فقط به این فکر کردم چقد خیلی چیزا به هم نمیاد البته من یه وقتایی احساس میکردم شبیه منه
مثلا هرکی منو نگاه کنه در وهله اول اصلاا متوجه نمیشه منم همچین مشکلی دارم
هرچند سال یازدهم که بیماریم عود کرد ۸ نفر به من گفته بودن ادم عجیبی هستم یا اینکه چرا اینطوریم
به این فکر میکنم که معلم فنونمون گفت اون یه سال که دارو مصرف میکرده اصلا نمیتونسته هیچ کاری انجام بده حتی توان بلند شدنم نداشته با اینکه یه مرده بالغه !
بازم حرصم گرفت ... دوباره عصبی شدم ... دوباره احساس کردم حق منو خوردن ... این آقا با وجود این همه موفقیت دچار یاس شده و دارو مصرف کرده و یه سال زندگیشو متوقف کرده پس چرا من نه ؟؟ چرا خداجون ... منو هیچوقت انتخاب نکردی ؟؟ من همیشه اون دختر شاده بودم که براش همه چی رنگارنگ بود به همه لبخند میزد از همه خوششون می اومد و معتقد بود همه لایق عشقن و هیچوقت به خودش حق ناراحت شدن نمی داد ولی ببین الان وضعشو ؟
نه من آدمای افسرده رو درک نمیکنم تا وقتی که مشکلات منو نچشیدن حق ندارن افسرده باشن چون تا قبل خیلی چیزا من افسرده نبودم !
کی از بچگی یه بابای دوقطبی زنجیره ای داشته که ۶ بار بستریش کردن ؟
کی ۱۲ سالگی بهش تعرض شد ؟
کی ۱۳ سالگی دیگه باباشو ندید چون کرونا گرفت و همش تو بیمارستانا بود ؟
کی ۱۴ سالگی خبر مرگ باباشو بهش دادن ؟
کی ۱۵ سالگی رفت سر خاک باباش و دید اصلا سنگ قبر نداره ؟ کی کی کی ؟؟؟؟؟
کی ۱۶ سالگی همکلاسیاش خانوادشو مسخره میکردن
کی ۱۷ سالگی به مرض جنون رسید و رفت تو فاز شیدایی
کی ۱۸ سالگی یه قرصی به درد نخور شد؟؟
آه و ناله های من تمومی نداره ...
چرا باید ادامه بدم وقتی شکسته ام ؟ اما هیچ چیز مثل یه قلب شکسته نیست ...
الان وسطای بهمن عه و من هنوز اونطور که باید درس نخوندم یه حس معلق دارم یه حس بی حسی یه حسی دارم که چه درس بخونم چه نخونم برام فرقی نداره
رفتم تحقیق کردم و فهمیدم تو روانشاسی بهش میگن کرختی احساسی ! یعنی ذهنت برای اینکه نسوزه یه مدت احساستو خاموش میکنه
اخه خدایا چرا سال کنکور ... چرا ... از امسال متنفرم ...