الان که فک میکنم میبینم من خودم همیشه هرکاری میکنم که حالم بد باشه و حال دیگرانم بد میکنم ولی واقعا دست خودم نیست!... از سر خوشحالی زیاد و نشاط زدگی باعث میشه بعدا افسردگی ترین ادم روی زمین بشم

دیروز کلاس فلسفه توی پست قبلیم گفتم من دست خودم نبود و فقط میخندیدم تازه از همه بدتر معلممون بهم گفت تروخدا یکم ناراحت باش و من ادای گریه کردنو در اوردم ... اخر سر گفت این دختر روانیه ولش کن ... این لحظه ها خیلی برام اشناس ... همیشه این اتفاق می‌افته ، یهو پرحرف میشم یهو طوری میشم که انگار یه لیتر قهوه خوردم و الان اماده انفجارم میخوام از شدت خوشحالی جیغ بکشم یهو کلی ایده تو ذهنم راه میرن که اون لحظه فک میکنم خییلی باحالن درحالیکه بعدا فک میکنم میبینم تمام رفتارام نابهنجاره ... برام مهم نیست دیگران چه فکری میکنن ... ولی بعدش برام مهم میشه

دلم برای دوستام میسوزه که دوستشون منم ...

حالم از این وضعیتم بهم میخوره من همونم که تو قلمچی تراز های ۶۵۰۰ ۷۰۰۰ میگرفت ... حالا ببین چه لجنی شدم... به قول مامان فقط قرص میخورم و میخوابم از خودم بدم میاد از ژنم متنفرم ...