از ۱۴۰۴ متنفرم

ما یه معلم فنون داریم همیشه شاد و شنگول

همیشه امیدوار همیشه حرفای مثبت میزد و با خودم میگفتم ببین چقد موفقه ؟؟ چون مشکل روان نداره

تا اینکه یه بار گفت چندبار دچار یاس شده و مجبور شده دارو مصرف کنه

اون لحظه ... فقط به این فکر کردم چقد خیلی چیزا به هم نمیاد البته من یه وقتایی احساس میکردم شبیه منه

مثلا هرکی منو نگاه کنه در وهله اول اصلاا متوجه نمیشه منم همچین مشکلی دارم

هرچند سال یازدهم که بیماریم عود کرد ۸ نفر به من گفته بودن ادم عجیبی هستم یا اینکه چرا اینطوریم

به این فکر میکنم که معلم فنونمون گفت اون یه سال که دارو مصرف میکرده اصلا نمیتونسته هیچ کاری انجام بده حتی توان بلند شدنم نداشته با اینکه یه مرده بالغه !

بازم حرصم گرفت ... دوباره عصبی شدم ... دوباره احساس کردم حق منو خوردن ..‌‌. این آقا با وجود این همه موفقیت دچار یاس شده و دارو مصرف کرده و یه سال زندگیشو متوقف کرده پس چرا من نه ؟؟ چرا خداجون ... منو هیچوقت انتخاب نکردی ؟؟ من همیشه اون دختر شاده بودم که براش همه چی رنگارنگ بود به همه لبخند میزد از همه خوششون می اومد و معتقد بود همه لایق عشقن و هیچوقت به خودش حق ناراحت شدن نمی داد ولی ببین الان وضعشو ؟

نه من آدمای افسرده رو درک نمیکنم تا وقتی که مشکلات منو نچشیدن حق ندارن افسرده باشن چون تا قبل خیلی چیزا من افسرده نبودم !

کی از بچگی یه بابای دوقطبی زنجیره ای داشته که ۶ بار بستریش کردن ؟

کی ۱۲ سالگی بهش تعرض شد ؟

کی ۱۳ سالگی دیگه باباشو ندید چون کرونا گرفت و همش تو بیمارستانا بود ؟

کی ۱۴ سالگی خبر مرگ باباشو بهش دادن ؟

کی ۱۵ سالگی رفت سر خاک باباش و دید اصلا سنگ قبر نداره ؟ کی کی کی ؟؟؟؟؟

کی ۱۶ سالگی همکلاسیاش خانوادشو مسخره میکردن

کی ۱۷ سالگی به مرض جنون رسید و رفت تو فاز شیدایی

کی ۱۸ سالگی یه قرصی به درد نخور شد؟؟

آه و ناله های من تمومی نداره ...

چرا باید ادامه بدم وقتی شکسته ام ؟ اما هیچ چیز مثل یه قلب شکسته نیست ...

الان وسطای بهمن عه و من هنوز اونطور که باید درس نخوندم یه حس معلق دارم یه حس بی حسی یه حسی دارم که چه درس بخونم چه نخونم برام فرقی نداره

رفتم تحقیق کردم و فهمیدم تو روانشاسی بهش میگن کرختی احساسی ! یعنی ذهنت برای اینکه نسوزه یه مدت احساستو خاموش میکنه

اخه خدایا چرا سال کنکور ... چرا ... از امسال متنفرم ...

Beautiful Lies

الان با "ن" داشتم تلفنی درد و دل میکردم و یه چیزی از حرفای خودم نتیجه گرفتم

من واقعا ناراحتم... نه از این جهت که احساس احمقی داشتم از اینکه خودم اشتباه بودم

من دوستای خوبی پیدا کردم ولی خودم اون ادم اشتباه براشون بودم ...

هی ... یادت میاد کلاس نهم که بودی برای تیزهوشان خودتو به آب و آتیش میزدی با اینکه اون سال، اولین سالی بود که بابات فوت کرده بود؟؟تازه سر خاکشم رفتی و با تمام وجود گریه کردی ولی دوباره پاشدی ؟ ولی الان چی ؟؟ اره میدونم باباتو از دست دادی مامانت تومور گرفت خودت دوقطبی شدی و مجبور شدی دارو مصرف کنی ولی خب ! هنوز تو زنده ای پس تونستی طاقت بیاری پس چرا نباید بجنگی ؟؟

چطوری قبلا انقد با قدرت ادامه میدادی ؟؟

تازه اینو فهمیدم رازش اینه ...

تو به خودت دروغای قشنگ میگفتی

میگفتی اره من بابا دارم بابام همینجاس

جایی نرفته من سالمم تنم سالمه

و اونجا بود که دوباره پا میشدی و ادامه میدادی

ولی از سرجایی همه چیو خراب کردی که اولین بار به مشاور مدرست گفتی که دوقطبی هستی و دارو میخوری و همونجا بود که دقیقا ترحم ها نسبت بهت جذب شد

تو اینو نمیخواستی چون لیاقت ترحم نداشتی

ولی اشکال نداره ازت میخوام بازم به خودت دروغ بگی دروغایی آمیخته با حقیقت !

به خودت بگو : من الان ۴ ماه وقت دارم برای کنکور بخونم من تمام تلاشمو میکنم

من هنوز بابا دارم مامان دارم

دوقطبیم خوب شده

اره داروشو میخورم ولی افتخار میکنم که خوب شدم

و از همه مهمتر ...من خودمو دوست دارم و براش هرکاری میتونم میکنم

ازتون متنفرم²

ساعت ۱۱ شبه و تو تختم دراز کشیدم تا اینکه یه سری جملات تو گوشم نجوا شد ... جملاتی که باید خیلی زود می‌فهمیدمشون :

من اشتباه کردم ببخشید

همش تقصیر منه که به همتون بها دادم و هیچوقت من براتون مهم نبودم حتی اولویت دومتونم نبودم هه

تقصیر منه ببخشید که سفره دلمو پهن کردم و هربار بیشتر بهم ثابت کردین نباید باهاتون درد و دل میکردم

و الان صرفا از دید شما یه دختر احمق که اختلال خلقی داره و براش هیچی مهم نیست دیده میشم ولی من فراتر از این صفاتی هستم که شما رو من گذاشتین

شاید بگین نههه ما هیجوقت رو تو همچین برچسبایی نچسبوندیم

اتفاقا خوب چسبوندین هر وقت بهتون گفتم داروی اعصاب میخورم و بعدش اسم اختلالمو گفتم یه جوری با تعجب نگاه کردین انگار روح دیدین و انگ بهم زدین

ولی من فقط یه ادمم و حق زندگی دارم

من هیولایی نیستم که شما از من ساختین

من فقط یه دختر عادیم مثل بقیه دخترا

یه دختر کوچولو تو درونم هست که هرروز گریه میکنه ولی نمیتونم اشکاشو پاک کنم و همیشه شرمندشم

ببخشید تقصیر منه که الان به چشمتون فقط یه ادم احمق دیده میشم که هرچی بهش بگن تظاهر میکنه که براش مهم نیست ولی براش مهمه

اون دختر فقط سِر شده

"م "عزیز تو تقصیری نداریا فقط یاد نگرفتی چطور اونی که دوستت داررو قدرشو بیشتر بدونی

"س" عزیز درسته درست خوبه و میدونم رتبه یک کنکور هم شاید بشی ولی دلیل نمیشه دوستت رو که بخاطر شرایطی که داره حیوون فرض کنی

"ن" عزیز مرسی که به حرفام گوش دادی ولی من برات مهم نبودم فقط بخاطر فضولی به حرفام گوش میدادی وگرنه من اهمیتی برات ندارم

پس م عزیزم برو پیش س بشین و مثل همیشه فقط به اون خیره شو و فقط با اون حرف بزن

منم جامو عوض میکنم و تنها میشینم اینطوری خیلی بهتره

موفقیت با تنفر به دست میاد

من اشتباه کردم دیگه عشقمو به کسی نشون نمیدم ...

شرح آشفتگی

دلم نمیخواد چصناله کنم ولی خب واقعا کسیو ندارم که باهاش حرف بزنم ...

واقعا خستم .. روحم مثل سربازی میمونه که چندسال توی جنگ اسیر شده ، جنگی که حتی علیه دشمن نیست ..!

ذهنم به اندازه جسمم میخواد بخوابه میخواد بمیره حتی شده برای چندساعت ..

فرار کردن ..

دوییدن ..

تلاش ..

پناه گرفتن ..

افتادن و افتادن ..

سرپا شدن .. و دوباره از اول ..

میخوام برم کما بیدار نشم یکم بخوابم؟ میشه استراحت کنم و بمیرم؟

از مریض بودن ادمای اطرافم خسته‌ام ، از اینکه مامانم رو بیمار ببینم و چهره پف کردش که بخاطر تومورشه خستم چرا هیچکس نمیفهمه؟! تازه با این نمرات افتضاح و تکی که من تو چندتا درس گرفتم و بعدش مشاورمون میخواد به مامانم زنگ بزنه تا بیاد مدرسه.... ولی من اینو نمیخوام ... مامان من مریضه مشاور احمق ... من نمیتونم... اگه سکته کته بمیره تو جوابگویی ؟؟

لعنتی از اینکه بابام مریض بود بیزارم از اینکه روح و مغز و وجودم خون‌ریزی کنه خسته‌ام خسته‌ام خسته .. این چرخه لعنتی کی تموم میشه؟ یعنی نمیشه حداقل حالشون خوب باشه؟!

از مریض بودن ادمای اطرافم خسته‌ام

از خسته بودن خودم خسته‌ام

پس کی این خستگی تموم میشه؟

چرا اینقدر خسته شدم ..؟

چرا اثر این داروهای لعنتی از وجودم نمیره

من دیگه نمیخوام دارو بخورم میخوام زخمامو ترمیم کنم و دوباره پاشم و اون دختری بشم که همیشه بودم ولی ... من چرا ناتوانم ؟

نه زمان وایمیسته ، نه مرگ منو با خودش میبره ، نه میتونم ادامه ندم و بشینم ، نه خستگیم از وجودم بیرون میره ..

هیچی پیش نمیره اگه منم پیش نرم .. انصافه؟

خستم از بس گریه نکردم اخه مگه میشه یه قطره اشکم برام نمونده باشه

حداقل تاب و تحملش رو بهم بده . میتونی این کارو در حقم بکنی خدا؟

Lovely

از خودم میپرسم از کی اینجوری شدم؟

کدوم اتفاق لعنتی باعث شد اینطور بشکنم و بی‌روح بشم؟ چیشد؟ کجا؟کی؟چطور؟

چیشد منم مثل اون دوقطبی‌شدم ؟ من نمیخوام روانی باشم .. اما دارم میبینم که شدم ، روانی‌ام ..

حالم از قرصام بهم میخوره انقد که هرروز سه بار خوردمشون یه وقتایی فقط اوق میزنم و باز می بلعمشون

حالم بهم میخوره از همه‌چی

من فقط شرمنده فیشی و یگانه و استار بقیه دوستامم که اینو میخونن ...

پشیمونم؟اره شاید. شاید اتفاقی بود که باید میوفتاد درهرصورت کسی نیست که بخواد بیاد دنبالم اصلا چرا بیاد؟ وقتی هردو صورت تنهام .. پس چرا وجود داشته باشم؟ به این فکر میکنم چرا ساختمون خونمون یکم بلند تر نبود که پرت شدن ازش مرگمو تضمین کنه

احتمالا این تنها باری میشه که میخوام و میگم ای کاش هیچوقت کسی دوستم نداشته باشه و منو واقعا فراموش کنه هرکسی که هست

نمیخوام حتی یک درصد بخاطر من یا چیزی از من ناراحت بشه حتی نمیخوام بهم فکر کنه .. نه نمیخوام

میشه؟

میشه منو ببخشه بابت کارم و یادش بره؟ حضورمو یادش بره؟

اره میشه احتمالا .. هرچی که براش خوبه اصلا

چرا اولویتم همش بقیه‌ان؟ خودم چی دوست داشتم؟

من دوست داشته هامو زیرپا گذاشتم! دیگه چی میتونه بیشتر از این سخت باشه برام؟ اره هست چیزای سخت تر میدونم نمیخواد به سرم بیاری تا بفهمم .. اما وقتی گذاشتم از دست بره دیگه چی رو بخوام که از دست نره؟ رفت دیگه تموم شد گند زدم امتحانمو مثل همیشه سفید دادم ..

برای بار چندم نقطه امنم رو ترک کردم

هیچوقت موندگار نیستم پس چرا منو تو دنیا موندگار کردی؟ بذار از اینجاهم برم ..

پشیمونم؟ اره شاید

خودخواهم؟ اره البته

روانی‌ام ؟ اینطور بنظر میرسه اره

چیکار کنم؟ چقدر طول میکشه کنار بیام؟

یه دلیل بیار و نشون بده که این کار درست بود.. یه دلیل میخوام منم!

میتونم تا شب بنویسم راجعش بنویسم و بنویسم ..

قهوه تلخ تلخه

بهم بگو خدا جون که میشه ، بگو تا تلخی و غم از بین رفتن نشکنم.. بهتر میشه نه؟ بگو لعنتی بگو که میشه

من دلیل میخوام من امید میخوام من رهایی میخوام من مرگ خودمو میخوام من دوییدن و محو شدن و دورشدن میخوام من ارامش میخوام من روح سالممو میخوام من ارامش مامانمو میخوام من فقط میخوام حالش خوب باشه و خوشحال باشه و دیگه تومور نداشته باشه ..

برام برآوردش میکنی خدا جون ؟

تموم نمیشه حرفا و ناله های من .. قراره تا ابد اینطوری بمونم!

لعنتی چیشد که اینطوری شدم؟

اما من مدت هاست با یه پاک کن دارم پاک میکنم! اونقدری پاک میکنم که حتی ماه هم یادش نمونه به کجا تابیده بود حتی تو هم یادت نمونه ..

My heart

+مامان منو ببخش که درس نمیخونم

_ اشکال نداره فقط بمیرم برات که اینجوری شدی ... برای خودم دلم می سوزه که چرا یه کودن رو به دنیا اوردم

نه نه تو تقصیری نداری ... تقصیر منه

توهم مثل بابات شدی ... مریض و بی عقل

حالا باید حرص تورم بزنم

چیزی که فهمیدم اینه که تو سلامت روحی و روانی نداری برای همین نمیتونی درس بخونی

اصلا تقصیر تو نیست ...

اره ...

و دیگه انگار تلاش نکردنم‌ ناشی از نا امیدی نیست. فکر می‌کنم حتی اگر بشه، من لایقش نیستم. پس نباید برسم به چیزی که لیاقتش رو ندارم. پس حق نداری تلاش کنی. تو لایق خوشحالی نیستی، لایق آزادی نیستی، تو برای درد آفریده شدی. تو به دنیا اومدی تا توی تاریک‌ترین و خاکی‌ترین نقطه زمین درد بکشی، در درد زندگی کنی و در درد بمیری. لایق آرامش نیستی

ولی یکی بهم گفت :

تو کاری نکردی که بخوای لایق اینا باشی

انقدر مهربون و زیبا هستی که بتونم به جرئت بگم لایق قشنگ ترین چیز ها تو این دنیا هستی

قلب تو مشخص میکنه تو لایق چی هستی

نه مشکلاتی که برات وجود داره

قلب تو پر از نور پر از رنگ های قشنگ

وایب خوبی که به آدم ها میدی

خنده های قشنگی که داری

قشنگ حرف زدنت

اینا "تو" هستن

نه اون درد ها

قلب تو "تو" رو می‌سازه نه مشکلات

تو باید از خودت در مقابل مشکلاتت محافظت کنی

نه این که اون مشکلات رو خودت بدونی

نشخوار فکری

خب خدا روشکر همه چیز الان خوبه ، حالم خوبه بالاخره دارو هام دیگه اذیتم نمیکنه ، تونستم یکم توی ریاضی و فلسفه پیشرفت کنم ولی هنوز تاریخ نخوندم

فقط یاد یکی از دوستای بلاگفام افتادم که خیلی وقته گمش کردم :( اونم کنکوریه امیدوارم هرجا هست موفق بشه

به هر حال بهم گفت اینقدر رو خودت برچسب نزن خودکار رو همونجوری که هست قبول کن

برچسب؟ .... دوستایی که من دارم پاش بیوفته حاضرن بدترین تهمت هارو بهم بزنن مطمئنم پشتمو خالی میکنن حتی هنوز هیچی نشده ... بعد انتطار دارم تولدمو تبریک بگن ؟ چه توقعاتی من ازشون داشتم

چطور میتونه اینطور باهام حرف بزنه؟ لعنت بهم لعنت بهم که با این آدما کنار اومدم و حرف زدم! هر روز خودمو سرزنش میکنم من چرا سفره دلمو برای این آدما پهن کردم چرا باید به مشاور مدرسم اعتماد میکردم که بعدش آبرومو جلو معلم ریاضیم ببره بگه این بچه مریضه نمیتونه درس بخونه ؟؟

حتی یه وقتایی با خودم میگم کاش هیچوقت تو بلاگفا هم درد و دل نمیکردم ... نمیدونم

دختر اینا نه تنها خفم میکنن و بهم برچسب میزنن حتی حاضرن محال‌ترین‌هارو بهم ربط بدن و بچسبونن .. چرا؟

حوصله ندارم درس بخونم با وجود اینکه سرپام .. باید بگم گند بخوره تو وجودت که منو سلاخی میکنی؟ شاید آره چون واقعا دیگه حوصله‌ات رو ندارم .. پای تهمت هات همیشه بمون ... جواب پس میدی بابت شکستن من

آینده شد از آن کیا .. من نشستم به دوخت و دوز پارگیام ..

In silent

بعد از یه روز موندن تو مدرسه اونم تو ایام امتحانا بلاخره میخوام باز بنویسم اخه دلم برای دوستام تنگ شده :) نمیدونم ... شاید فقط آدمای اینجا منو درک میکنن

تو مدرسه یه اتفاقی افتاد که نتونستم خوب گریه کنم .. شاید گریه نداشتم شاید اشکام یجایی از بدنم گم شدن و حبس. نمی‌دونم.

فقط خواستم بهت بگم : چه حسی داشت قلب کسیو شکوندی که باباشم پیشش نبود؟

شاید دارم سخت میگیرم نه؟

منظورم اینه که از اولم سخت بود خب ، این ژنِ عادت کردن چرا اینقدر گیر داره؟

وقتی داشتم به خونه بر میگشتم به ماشین هایی که از بزرگراه رد میشدن نگاه میکردم ، به این فکر کردم که مقصدشون کجاست؟ خوشحالن؟ کی کنارشونه؟ تنهان؟ عجله دارن یا اونا هم مثل اشک‌های من گم شدن؟

یه مشت چراغ پشت سرهم میبینم و صدای موتور و گاز .. هیچوقت این منظره رو دوست نداشتم مخصوصا ترکیبش با شب!

چراغ های ماشینا همو نمی‌شناسن مگه نه؟ کاش آدما هم!

موندم چی رو بپذیرم چی رو رد کنم..؟

به کی بها بدم کی رو کنار بذارم..؟

حتی اینکه چطور بگذرونم ..

از چی بنویسم حالا ، وای چقدر سوال!

بذار یکم جواب بنویسم

به سوالای زندگی سخت جواب دادم ، به آدما کوتاه جواب دادم

داشتم میگفتم جواب .. آره هنوزم گاهی دنبال جوابم از زبون یه گربه ، از زبون آدما ، از زبون کتاب و آهنگ و سریال ، از زبون طبیعت و از زبون تو

اره با تو ام... تویی که داری اینو میخونی

می‌خوام آدما رو توی خیالم داشته باشم یعنی هم داشته باشم و هم دوست داشته باشمشون .. می‌دونی توی واقعیت سخته یجورایی .. پس توی خیالم توی بغلت گریه میکنم.

ببخشید اما من حتی توی خیالاتم هم گریه میکنم :)

نمیخوام بنویسم که تنهام

چون راستش دیگه برام مهم نیست

خیلی چیزا برام مهم نیست

یه وقتایی با خودم فکر میکنم " مگه من چقد پیچیده بودم که هیچکس دوسم نداشت؟"

به خودم گفتم بجنب

یه بار برای همیشه از ته دل گریه کن

بعد اشکاتو خشک کن ، دستمالتو کنار بزار

و بپر و بپر و بپر

کاش اون روز درِ بالاپشت بوم باز بود

دیگه این نوشته وجود نداشت....

آزار

اون روز... بازم یادش افتادم

من فقط ۱۲ سالم بود ، تازه تمام دکمه های مانتومم بسته بودم که یه پسری تو پله برقی مترو اونم کنار مامانم اون کارو باهام کرد ، هر روز نفرینش میکنم . اون ترس ... به قدری زیاد بود که احساس میکردم واقعا زبونی ندارم تا جیغ بکشم فقط سکوت کردم بعد میگن تا یکی بهتون زیاد نزدیک شد جیغ بکشین ولی هیچکس من نبود ببینه چقد دردناکه ... باعث شد از همون بچگی دچار افسردگی شم و تا امروز با دیدن پسرای اون سن ( ۱۵ تا ۲۰ ) از ترس زیاد دست و پاهام بلرزه یا ناخودآگاه چشمام پر اشک شه... با اینکه ۵ ۶ سال گذشته ولی هنوزم میترسم ... پسری که کمتر از ۵۰ کیلو وزنش بود با موهای فرفری و عینک و لباس لش سبز و شلوار لی ..‌. کی فکرشو میکرد یه هیولا باشه …؟ هیچوقت این خاطره بد از ذهنم پاک نمیشه و فک نمیکنم اون پسرم هیچوقت منو یادش بره چون خودشم یادمه ترسیده بود و نفس نفس زدنشو حس میکردم... هیچوقت اون روزایی که میشستم تو بالکن و زار زار گریه میکردمو یادم نمیره چون یه جا خونده بودم کسایی مورد تجاوز قرار می‌گیرن که ضعیفن ! ۵ ماه از خونه پامو نزاشتم بیرون . از همونجا گوشه گیریم شروع شد و تنفرم از خودم بیشتر و بیشتر شد ولی الان میبینم واقعا تقصیر من نبود اگه اون پسر یه بیمار بود

ارزو میکنم زندگی بعدیت دختر شی یکی همین کارو باهات بکنه ...

ولی بیشتر از همه آرزو میکنم خوب شی ...

چرا واقعا

من چرا انقد زود اعتماد میکنم ؟ چرا انقد زود وابسته میشم

شاید باورت نشه ولی من انقد وابستگیم زیاده که حتی دلم برای دوستای بلاگفامم تنگ میشه و از صمیم قلب هرکسی که پستامو میخونه رو دوست دارم ، شاید چون یه بچه بی پدرم ؟ یا اینکه اختلال خلقی دارم ؟؟ ...

میدونی مشکلم چیه ؟؟ اینه که زود تمام احساستمو بروز میدم و اجازه نمیدم کسی دربارم چیزی ندونه ! و از همه بدتر هروقت اومدم سفره دلمو برای کسی پهن کردم فقط و فقط بهم ترحم کرده ولی من نمیخوام ... من اون بغل از رو ترحم رو نمیخوام من اون نگاه و ابروهای خموده رو نمیخوام ...

این حرفارو باید تو قلبم چال کنم

چشمام و گوشامو بندم

به صورت پرخوری عصبی بروز بدم بعدشم قرص بخورم و تا صبح بخوابم و هیچ درسی نخوندم و مامانو ناامید کنم‌ و مثل احمقا زندگی کنم

من درد دارم و روزی هزار بار فراموش میکنم ...

من درد دارم و روزی هزار بار فراموش میکنم ...

من درد دارم و روزی هزار بار فراموش میکنم ...

دروغگو !

دیروز ازمون داشتم راستش به کسی نگفتم ولی برای درسای اقتصاد و ریاضی تقلب کردم و درصدام تو این درسا خوب شد تقریبا جز بالاترین درصدا شدم و خب ... وقتی که بچه ها برام دست میزدن من بیشتر شرمنده میشدم ...

شرمنده به خاطر اینکه من به همه دروغ گفتم که این درصدا مال منن و من لیاقت این تشویقا رو نداشتم و ندارم ولی چون دلم میخواست یه بارم شده تشویق شم این کارو کردم

از خودم خجالت میکشم من حتی به خودمم دروغ دارم میگم ... الان حس میکنم به اوج منفوریت رسیدم و مثل احمقا باز فقط میخوابم ...

دلم میخواد یه بار بخوابم و دیگه بیدار نشم

غرغرای بینهایت

به مامان قول دادم این هفته نسبت به هفته پیش بیشتر درس بخونم ولی انگار دلم نمیخواد درس بخونم . مغزم زیادی توش هیچی نیست

دیروز ساعت ۲ ظهر خوابم برد و تا ۴ صبح فردا که امروز باشه خوابیدم یعنی تقریبا میشه گفت نصف عمرمو دارم میخوابم و وقتی بیدار شدم مامانو دیدم که با یه نگاه تاسف بار بهم نگاه میکنه

خب من چیکار کنم داروهام خواب اوره و بیهوش میشم ؟؟

اره ... من نمیتونم این سرنوشت نحسو قبول کنم چرا ؟ چون من نتیجه انتخاب دوتا ادم مریض بودم . همین

نه ضدافسردگی کمکم کرده تا الان نه ضد روان‌پریشی نه ضدتشنج بدتر فقط میخوابم حتی خواب ارومم ندارم تو خواب از لرزش بدن میمیرم

بعد میگن بپذیر من چیه اینو بپذیرم ؟؟ چطوری دوباره پاشم ؟؟ چطوری بگم خسته نیستم؟؟

میدونی ... دلخورم ولی من فقط متاسفم ...

Road 61

هروقت کسایی که دوسشون دارمو میبینم که دارن گریه میکنن یا به هر نحوی ناراحتن و دیگران دورشون جمع میشن تا دلداریشون بدن من فقط بیشتر حرصم میگیره ... حرصم میگیره از اینکه چرا هیچوقت هیچکس برای من نبود که دلداریم بده یا دور و برم بپیچه و بگه " چی شده " ؟

و من نمیتونم هیچ واکنشی نشون بدم . من نمیتونم برم پیششون و همدردی کنم و بگم اشکالی نداره . من نمیتونم برم جلو و ابراز احساسات کنم ولی هرکاری میکنم که دوباره خوشحالیشونو ببینم شاید خیلیا فک کنن بی احساسم اما منم میخوام مث اونا گریه کنم منم همیشه خیلی ناراحتم ولی هیچوقت به روی خودم نیوردم فقط دوست دارم به همه کسایی که ناراحتی دارن بگم

توهم چشماتو ببند و دردی احساس نکن ...

نمیدونم شایدم توی قلب من احساس نیست ...

توی قلب من احساس نیست..‌

توی قلب من احساس نیست ...

:)

گاهی اوقات تو پوچ ترین و غم انگیز ترین لحظات یه سری جملات با ارزشی زده میشن

دیروز داشتم عکس دبیر عربیمونو با بچه هاشو نگاه میکردم و همینطور که داشتم نگاشون میکردم گریه کردم تا خوابم برد ( حالا فرداش ۳ تا امتحان داشتیم ) و من تا ۵ صبح خوابیدم و هیچی نخوندم انقد هیچی نخونده بودم که بعد از یه مدت زل زدم به دیوار . همینطور که زل زده بودم و هیچی تو مغزم نبود مامان بهم گفت :

+ عزیزم ...میدونم به پوچی مطلق رسیدی

میدونم وارد سخت ترین دوران زندگیت شدی

میدونم بد وقتی مریض شدی از یه طرف اگه داروتو بخوری مثل دیروز بیهوش میشی و اگرم نخوری یه جور دیگه

ولی چیزی که فهمیدم اینه که خیلی وقته خدارو ول کردی

ولی اون توی تاریک ترین حالت ممکنت میاد و نامه نانوشتتو میخونه

فقط صداش کن الهی الهی الهی الهی ...

توهم

نمیدونم چرا ولی تازه متوجه شدم که به هیچکس اعتماد ندارم و صرفا دیگرانو کسایی می بیینم که فقط میخوان به من ترحم کنن

امروز یکی از دوستام بهم گفت چرا نمیری پیش مشاورمون ازش برنامه بگیری و منم گفتم چون اون منو صرفا ترحم برانگیز میبینه . چون همش پیشش اه و ناله کردم و گفتم داروی اعصاب میخورم پس خجالت میکشم برم پیشش و دوستم در جواب گفت اصلا اونطور که فکر میکنی نه تنها مشاور بلکه هیچکدومم از اینکه دارو میخوری تورو ترحم برانگیز نگاه نمیکنه یه لحظه به این فکر کردم شاید هرچی تاالان خودمو باهاش قانع کردم که درس نخونم دروغ به خودم بوده که یکم خودمو اروم کنم

اره ... مشکل من این بوده که تو توهمات خودم همیشه زندگی کردم

همیشه توهم اینو داشتم که اره من دهم دانش اموزی قوی ای بودم یازدهم متوسط شدم و اواخر یازدهم که اختلالم خیلی عود کرد دیگه سقوط کردم و الانم که دارم دارو میخورم خاک تو سرم ! درحالیکه الان که میبینم اصلا هیچوقت اونطور که باید تلاشمو نکردم .... همش غلط بود ...و چقد دردناکه ادم بفهمه همه مدت تو وهم بوده ولی هنوز یه صدایی میگه دیر نشده :) من واقعا نمیتونم بمونم برای سال بعد امسال باید قالو بکنم

اندر احوالات²

خدایا ... میشه یه دیقه حرفای منم گوش بدی ؟

چرا من همیشه غمگینم ؟ چرا همه چیز برای دیگرانه ؟ چرا خوشگلی و خوشتیپی برای دیگرانه چرا حتی من یه تیپم ندارم؟ چرا هیچوقت حرفای منو نشنیدی ؟ منو کاملا فراموش کردی ؟ من خیلی ازت دلخورم از خودم دلخورم ... انقد ضعیفم که نمیتونم رو پاهای خودم وایستم ‌... فقط باید داروهامو بخورم و دردی رو تحمل نکنم ... ولی من درد دارم خداجون

فقط میدونم این چیزی که هستم چیزی نبود که قرار بود باشم دیگه نمیخوام تو اینه خودمو ببینم ...

بسه دیگه !

من به درد هیچی نمیخورم

من به درد هیچی نمیخورم

من به درد هیچی نمیخورم

ازمونو خراب کردم و شدم جز نفرات اخر از خودم بدم میاد

من مامانو ناامید کردم کسی رو ناامید کردم که همه چیزشو پای من داد کلی خرجم کرد بعد من انقد افتضاح باید جواب زحماتشو بدم میفهمی ؟؟

تو لیاقت هیچیو نداری فقط بلدی بگی من دارو میخورم من عوارض زیادی تحمل میکنم من نمیتونم من هیچی برام مهم نیست

پاشو جمع کن خودتو احمق یه کاری بکن ! درس بخون و به عقب نگاه نکن

قول بده یه بارم تو این وبلاگ از خوشیات بگی قول بده بی همه چیز یکم غیرت نشون بده خیلی ازت عصبانیم خیییلی

نامه ای به مامان

مامان قشنگم ... عزیزترین قلبم ...

متاسفم که اون دختری که تو میخواستی نشدم ، من خیلی اذیت شدم ... خیلی خودمو خوردم... خیلی اتفاقای گذشته عذابم داد... خیلی مرگ بابا برام طاقت‌فرسا بود و هست... خیلی ژنتیک افتضاحم برام تلخ بود خیلی تومورمغزی گرفتنت و سردردات اذیتم کرد و خب ... سرنوشت هیچوقت اشتباه نمیکنه دقیقا کسی رو انتخاب میکنه که ژنشو داره و تو خونشه ، تو خون منم این بود که مریض باشم ! برای همین تبدیل شدم به یه ادم خنثی و بی تحرکی که هیچی براش مهم نیست ... من یه کنکوریم و متاسفم از اینکه جز بچه های ضعیف کلاس تلقی میشم ولی تو حقت این نبود دختری مثل منو داشته باشی ...

کاش یه ذره قوی بودم و درداتو خودم کول میکردم عزیزم ... دردت به جونم ولی حیف که قلبی برای تحمل این همه درد ندارم

دوست دارم و متاسفم...

حالش نی

واقعا چرا حال و حوصله هیچی نیست ؟ میتونم ۳ ساعت به دیوارمون نگاه کنم ولی درس نخونم البته این پنجشنبه‌ بعد از اینکه کارنامه ازمونو دیدم واقعا نتیجه گیری ای که از خودم کردم اینه که واقعا تنبلم و فقط تا این مدت خودمو گول میزدم که نه من دارو میخورم نه من درس میخونم ولی هرچقد تلاش میکنم نمیشه ! نه عزیزم تو تلاش نکردی ! تو صدتو نزاشتی ! شاید چون از خودت متنفری و فقط یه کاری میکنی که بدتر عقب بمونی !

یه ویدئو تو یوتوب دیدم منظورش همین بود میگفت چون از خودت متنفری تلاش میکنی و منتظری ببازی و بیشتر سرخورده شی ولی اگه منشا تلاشت از دوست داشتن خودت باشه همه چیز دیگه فرق میکنه

چون خودتو دوست داری تلاش میکنی از اینی که هستی بهتر باشی چون خودتو دوست داری استمرار پیدا میکنی و ...

ولی من اینو ندارم ...هرکاری میکنم نمیتونم از خودم خوشم بیاد ...

اما از فردا که مدرسمون دوباره شروع میشه من اینو میدونم که یه فرصت جدیدی هست که بتونم دوباره خودمو بالابکشم

من امید دارم که میتونم شاید این تنها دلیله که دارم :)

نامه خودکشی

و اگه من زنده نموندم و به خونه پشت ابرا رفتم...

تو به جای من زندگی کن ! و به جای من بنویس که روزای خوب رو دیدی ... که روزای بی دردو زندگی کردی ...

برای من گریه نکن که من برای خودم از همه بیشتر گریه کردم

چاییت رو بنوش و به یاد من کیک نارنج بپز

و بدون مرگ منو از رنجی بزرگ رهاند ...

فراموشی

+ من از شما عذر میخوام ... شما قربانیان خاموش هستین ...

_ ولی من همه چیو فراموش کردم مامان:)

قرص های تلخ + ماکارونی خوشمزه

چند روز پیش و حتی دیروز قرص ضد افسردگی که برام قبلا تجویز شده بود رو خوردم چون خیلی حالم بد بود و فک میکردم با این قرص کوفتی حالم بهتر میشه . روز اول و دوم بد نبود ولی دیروز که روز سوم بود به قدری کرخت و مسخ شده بودم که کل روزو خوابیدم و انقد خوابیده بودم که سر کلاسا بازم خوابم میومد و این حالت به عنوان یه کنکوری افتضاحه ! تصمیم گرفتم دیگه نخورمشون اون نصف قرصم انداختم دور

ولی خداروشکر انقد دوستای خوبی دارم و خوشگذروندیم که همه این خستگی ها رفت

مخصوصا اینکه بعد تعطیلی چهره تورو میبینم عزیزم

اون موقعس که فقط قلبم حرف میزنه و میگه اشکال نداره :)

حس درک نشدنی

الان که دوازدهمی شدم بیشتر دبیرا مرد ان و میشه گفت همشون ادمای خوبین

ولی ...

بخاطر یه تجربه تلخی که تو ۱۲ سالگی داشتم باعث شد تا الان که ۱۸ سالمه از مردا مخصوصا پسرا بترسم و حس کنم همشون یه متجاوزن شاید برای همینه امکان نداره تو این گرما جلوشون حجابمو بردارم چون میترسم!