تولدت مبارک

سلام دلم طاقت نیاورد بازم خواستم بنویسم چون امروز روز خاصیه .... نمیخوام چیز زیادی بنویسم چون دستم دیگه به قلم نمیره

دوباره سالت شد و بیشتر از همیشه ... خب ... من نمیتونم دیگه احساستمو بگم

هی تو... چه حسی داشتی وقتی هم روز تولدشه

هم روز مرگش هم ولنتاینه و برات ریلز درباره بابا داشتن میاد ؟؟؟

امروز با " س " صحبت کردم بهش گفتم دلم نمیخواست بیام مدرسه چون سال بابامه

احساس کردم دلش برام سوخت البته بهش گفتم:

دیگه برام مهم نیست

این جمله بعید بود از دهن من بیرون بیاد چون تمام این آشفتگی هام از همین روز شروع شد

ازم پرسید : عادت کردن خوبه یا نه ؟ گفتم نه ... شاید چون شرمنده شدم ...

بعدش عکس ۱۷ سالگی بابامو نشون دادم و لبخند زد گفت چقد شبیه همین ... راستش خوشحال شدم :)

دیگه سر شدم حتی برای توهم دیگه گریه نمیکنم

ببخشید بابا که زود عادت کردم

ببخشید که دیگه صداتو به یاد نمیارم

ببخشید قرصام اشکامو خشک کرد

ببخشید که من هیچ وقت انتخابت نکردم ولی بعد مرگت خوبی هاتو به یاد میارم ... متاسفم ....

تو منو دوست داشتی ولی من هیجوقت دوستت نداشتم ...

عزیزِ من بخواب

واسه روح معصومت که درمانی ندارم ...

ولی قول میدم اگ بخوابی بارِ غمتو بزارم رو شونه ی شب

که فردا سَبُک تر بیدار شی و تو دنیای دیگه ... یه پدر دختر قشنگ باشیم

خدافظی همیشه سخت بوده ... تولدت مبارک ...

505

ساعت ۱۰ و ۳۱ دقیقه صبحه و داره برف میاد و از این بابت خوشحالم

تو همون دونه برفای سفیدی که روی گونه هام می افتن تازه امروز خوابتم دیدم

خواب دیدم مثل همیشه توی آسایشگاه 505 منتظر منی . توی اون حیات سفید رنگ ... با اون کاپشن کهنه ای که دوسش داشتی روی ویلچر بودی ... من با ذوق پریدم بغلت و عین ابر بهار تو بغلت گریه کردم

خیلی گذشته ... خیلی وقته ندیدمت... من توی بیمارستان 505 قلبمو جا گذاشتم ... همونجایی که همیشه متهمت کردن به بیمار دوقطبی حاد .... اونا از دلت خبر نداشتن ... فقط یه دوقطبی میتونه حال یه دوقطبی دیگرو درک کنه مگه نه بابای مهربونم ؟

امروز هم روز پدره هم روز رفتن تو

چه تاریخ جالبی ، اون روز که تشیع جنازت بود اون آقاهه گفت خیلی مرد خوبی بودی امروز مهمون حضرت علی هستی

من نمیخواستم هیجوقت بری هیچوقت نمیخواستم ۱۴ سالگیم آخرین دیدارمون باشه ولی دیگه باید بزارم بری .. منو ببر به اون روزی که آخرین بار بود ...

خداحافظ بابا روزت مبارک

زمانی که غم مرا به حصر می‌کشید، به چشم‌هایت خیره شدم ..و.. منتظر دست‌هایت بودم؛

آنقدر در میان آغوش غم حبس شدم که دیگر نه تو توانستی مرا ببینی و نه من میخواستم که تو‌ را ببینم!

جدا از هم با خطی از فاصله

عکس تو

نمیدونم کجا خودمو جا گذاشتم، نمیدونم قبلاچطوری زندگی میکردم و چطوری انقد با انگیزه درس میخوندم

گاهی فک میکنم اکه هیچوقت نتونم خودمو پیداکنم چی؟؟

بازم چه خوبه که اینجا رو دارم ومیام مینویسم و یکم سبکتر میشم، حرفایی که نمیشه به کسی زد و میام اینجا مینویسم بدون اینکه کسی قضاوت یا سرزنشم کنه تازه کلی آدم جالب و مهربون اینجا پیدا کردم که کلی بهم کمک کردن و من برای همیشه مدیونشون میمونم

کاش همه چی برگرده

گفتم بخشیدمت ولی مامان چی اونم می بخشتت ؟ میتونی جواب اشکا و دل شکستمو بدی؟ من چرا نمیتونم رفتنتو قبول کنم باباجون؟

تو این دنیا یه اسم روت گذاشتن و چندبار بستریت کردن ... اون موقع که زنده بودی ازت متنفر بودم با خودم میگفتم یه ادم چقد میتونه منفور باشه ؟ تا اینکه خودمم مریضی تورو گرفتم و فهمیدم چقد داشتی عذاب میکشیدی و چقد قوی بودی ... ولی من مثل تو قوی نیستم ...

۱۴۶۰ روزه که ندیدمت ... چهارشنبه که میخواستم پیراشکی بخرم عکست از کیفم افتاد زمین وقتی افتاد ، قلب منم باهاش افتاد

برش داشتم و تمیزش کردم و گذاشتمش روی قلبم

یه جا خوندم نوشته بود بعضی وقتا فقط خودت میفهمی که چقدر اون آدم سابق نیستی، واقعا من فقط خودم میفهمم

کاش انقد یاد گذشته ها نیوفتم دیگه خسته شدم از ضدافسردگی و ضد روانپریشی و تنظیم خلق و خو و بی جوابی


امروز رفتیم دکتر و فقط ول معطلی بود بهمون وقت ۳ و نیم دادن ولی بجاش ۴ و نیم رفتیم پیش دکتر اونم چی ؟ مکالممون یه دیقه هم طول نکشید و همون داروهای قبلی رو تجویز کرد فقط یکی از داروهارو نصف کرد واقعا باید دستشو ببوسم چه کار مفیدی برام کرد

تازه از راه برگشتیم و عین چی کار دارم و یدونشم انجام ندادم ...

بعد بهش میگم چطوری بپذیرم مریضیمو برگشت گفت خب نپذیر :/

بابا داشتن

همین چندساعت پیش کلاس انلاین فلسفه و منطق داشتیم

معلممون همسن خواهرمه که فوت کرده ، ۳۳ سالشه و هروقت که میبینمش احساس میکنم داداشمه

۳ ۴ ماهه که بچه دار شده و تو وبکم که داشت حرف میزد ما اصرار کردیم بچشو نشونمون بده ... خانومش بچشو گذاشت تو دستاش

بچشو بو کرد بوس کرد قربون صدقش رفت

ولی من مات و مبهوت اون مهر پدریش شدم ... اصلا باور نمیکردم همچین انرژی ایم وجود داشته باشه چقد ذوق زده شدم

تا اینکه یادم اومد من هیچوقت بابا نداشتم که اون مهرو حس کنم ...

اون بود ولی مریضیش هیچوقت نزاشت کنارمون باشه ...

اینجا که بودی ...

نه خونه ای داشتی

نه ثانیه ای تو شهر خندیدی

زمین خیلی برات سرد بود ؟ ...

And I'm here

و من اینجام ... درست ... درست مثل سابق

ما اینجا بودیم ، توی روزای قدیمی ، با تو ... با من ...

تمام ترسام از بین رفتن وقتی درِ گوشم زمزمه میکنی

مهم نیست چقد از من نزدیک یا دور باشی ‌...

بالاخره خوابشو دیدم ...

من و مامان منتظر بودیم تا از سرکار برگرده ... وقتی اومد خیلی جوون شده بود ولی وقتی منو دید یه حالتی بهش دست داد که چقددرر دلش برام تنگ شده بود :) همدیگرو بغل کردیم و رو شونش گریه کردم ... بهش گفتم چقد دلم براش تنگ شده بود اونم گفت منم همینطور ... منم همینطور :)

راستش خیلی منتظر این لحظه بودم ... ولی حتی این لحظه هم حالمو خوب نکرد ... ببخشید ..‌.

من دلم تنگه

سلام ... نمی‌دونم چرا هنوز برات می‌نویسم

شاید چون نوشتن، تنها راهیه که میشه بدون اینکه صدام بلرزه با تو حرف بزنم شاید چون دل من هنوز یاد نگرفته چطور باید از دل تنگی دست برداره

مدت‌هاست فهمیدم که دوسم نداری… نه از روی بی‌توجهی، نه از روی سردی،

خوابتو دیدم ... تو فقط به من پشت کردیو رفتی ... اون سکوت آروم و بی‌تفاوتی که داشتی هنوزم ازارم میده

از نبودنت متنفرم اما دلم، احمقانه هنوز امید داره...

امید به یه نگاه، به یه لبخند، به یه “یادت هست؟” ساده از تو توی خواب :) میگن باید رها کنم

اما چطور رها کنم چیزیو که هنوز توی رگام جریان داره؟ دل تنگی برای تو مثل نفس کشیدن شده، بدون اینکه بخوام، تکرارش می‌کنم…

هر لحظه، هر ثانیه، هر شب.

من از تو متنفر نیستم

چون ۴ ساله که دیگه تورو ندیدم

اما کاش فقط یک‌بار، فقط برای لحظه‌ای،

می‌تونستم از نگات بفهمم که حتی برای یه ثانیه تو هم منو خواستی…

تا اون روز،

من هنوز همین‌جام ... خونه ... خونه ...

در میون سکوت، در میون خاطره‌ها،

بابا ... دلم واست تنگ شده

بدون اینکه انتظار داشته باشم دلت برام تنگ شده...

ددی ایشوز ²

میدونی ... من همه این مشکلاتو تحمل کردم و میکنم ... ناراحت نشدم وقتی بابا رفت ناراحت نشدم مامان تومور گرفت ناراحت نشدم تو مترو اون اتفاق برام افتاد ناراحت نشدم خواهرم از من متنفره ... ناراحت نشدم... یا حداقل با همه اینا میتونستم خودمو جمع کنم و حداقل درس بخونم

ولی این مریضی انگار یه تلنگر به من بود دیگه نميتونستم بگم ناراحت نیستم !

من یه بابای دوقطبی داشتم ... بابایی که بهش حملات عصبی وحشتناک دست میداد و هممونو اذیت میکرد و تنها کاری که از دستم بر می اومد این بود که خودمو لای پتوم قایم کنم

اون کسی بود که یهو بلند بلند میخندید و یه وقتایی بلند بلند گریه میکرد ... گریه و خنده های عجیبش هنوز یادمه

اما من ... یه لحظه خودمو نگاه کردم ... دیدم چقد شبیهش شدم

چقد حالتام مثل اون شده

یعنی منم انقد نفرت انگیزم؟ ...

اینجا بود که تبدیل شدم به یه ادم خنثی که هیچی براش مهم نیست

من جوابمو گرفتم

من برای فراموش کردنت خیلی تلاش کردم

ولی هیچکس "تو" نبودن...

گردن من ننداز...

+ چرا بیدار نمیشی ؟ منو دوست نداری ؟ ینی من یه ذره هم برات مهم نیستم ؟ سه ساله دارم این راه مضخرف مدرسه رو بخاطرتو میرم میام با این سر دردم بعد تو ...

_ اره من ... من فقط یه بی عرضم مامان ...

من همونم که حتی قرصای اعصابم روش جواب نمیده

من همونم که از جفتتون حالم بهم میخوره

من همونم که هرچی ژن خراب شمادوتا بودو به ارث بردم

من همونم که سلامت روان نداره و هردیقه میخواد جیغ بکشه

من همون دختر بچه ایم که بهش دست درازی شد ولی شما پنهانش کردین ...

من همون دختر بچه ایم که جنازه باباشو جلو چشماش بردن بیرون ...

اره ... من همون بچه ی بی مصرف شمام که انقد افتاده رو دور منفی که حتی نمیتونه یه صفحه درسم بخونه ... تقصیر من ننداز ...

خیلی خستم ... خیلیی

5:41 پارسال

دلم میخواد بدونی که دلم برات تنگ شده...

ولی تو ...

کاملا منو فراموش کردی ؟؟...

کاش پسر بودم

امروز رفتیم شهر لوازم خانگی جاروبرقی خریدیم ، این اولین جاروبرقی ای بود که خریدیم برای همین واقعااا خوشحالم :) بعدش یکی از فروشنده ها دمش گرم بسته جاروبرقی رو تا خود ماشینمون بلند کرد و گذاشت تو ماشینمون ولی ... اون موقع بود که یه چیزی سر جاش نبود و مثل همیشه یه غمی احساس کردم و دوباره حسرتی که از چهارسال پیش داشتم برام تداعی شد ... اینکه کاش پسر بودم

اگه پسر بودم لازم نبود مامانم هرروز بابامو بلند کنه و انقد کمرش درد بگیره

اگه پسر بودم مرد خونه میشدم و از مامانم محافظت میکردم و نمیزاشتم اب تو دلش تکون بخوره ...

اگه پسر بودم نیاز نبود یه غریبه جاروبرقی رو حمل کنه چون یه مرد مث من اونجا بود که این کارو بی منت انجام بده

اگه پسر بودم ... اگه پسر بودم ...

ما که از دختر بودن خیری ندیدیم ...

دیدن دوبارت :)

این سه چهار ماه که از تشخیص اختلالم میگذره خیلی درونم اشفته بود و اصلا نمیتونستم بپذریم این موضوع رو

تا اینکه دیروز اون اومد تو خوابم و با یه حالتی که نزدیکه گریه کنه بهم گفت : بس کن خواهش میکنم :)

بالاخره اومدی ... میدونستم به دیدنم میای بیشتر از هرچیزی این خوابو میخواستم با بغض دارم اینو مینویسم چون قلبم خیلی وقت بود بهش نیاز داشت ...

باشه سعی میکنم ولی یادت نره چقد بیماری سختیه :)

ددی ایشوز

از این اصطلاح متنفرم ولی اره ... این حقیقت منه

احساس میکنم از شدت درد شکسته و خستم اما این مهم ترین بخش ماجرا نیست ... من همون دختریم که تا دخترای دیگه از باباهاشون تعریف میکنن دلم خالی میشه و از ته دلم اه میکشم طوری که زمین میلرزه ... شاید اگه بابامو بیشتر بغل میکردم و پیشش گریه میکردم و اون موهامو نوازش میکرد و سرمو به ارومی می بوسید شاید همه چیز کمی کمتر درد میکرد و قلبم انقد از درد نمی لرزید

دلم برات تنگ شده باباجون و خدا میدونه وقتی عکستو از بین این همه آشفتگی میبینم چه خلائی در من شکل میگیره و اونجاس که قلبمم تو سکوتِ خودش دفن میشه ..‌. من حسرت و تشنه محبت تو برای همیشه میمونم ، عشقی که هیچوقت تجربه نکردم و دیگه دیره واسش ... وقتی اینو میگم نمیخوام شبیه یه بچه گریه ئو بنظر بیام اما تورو میخوام ... بیشتر از همیشه بهت نیاز دارم و قلبم میگه چقد از این دنیا دور شدی عزیزم ... فقط یه بار دیگه میخوام تو منو بغل کنی چون دارم درد میکشم .‌‌.. خیلی درد میکشم ...

ندارمت عزیزم...

همیشه از خودم می پرسیدم

چرا باید ته چهره یه بیمار رو داشته باشم؟

تا اینکه فهمیدم از "چرا" جملم غلطه

من بهت افتخار میکنم ای کسی که ندارمش...

خب من ...

[ خسته شدم، از اینکه خودمو قوی نشون بدم،

ناتوانم خب...

غمگینم خب...

بدون تو موندم خب...

خسته شدم از دروغ های خودم

از اینکه خودمو با دل و جرات نشون بدم

اینطوری نیست خب

غمگینم خب ...

تو رو ندارم خب ... ]

دیدن دوبارت ؟

خیلی حس خوبی داره

دیدن دوباره کسی که فکر میکردی دیگه هیچوقت نمی بینیش...

و من خیلی وقته تورو ندیدم عزیزم ...