چطور دلت اومد
سهم همه از زندگی خوشی عه
سهم من از زندگی داروهای ضد افسردگی و ضد روانپریشی و ضد تشنجه
حتی فکرشم خنده داره چطوری دلت اومد خداجون ؟...
منی که هرشب باهات حرف میزدم مث یه رفیق میدیدمت ... من خیلی ازت شکایت دارم که چرا من باید ژن گند پدرمو به ارث ببرم ؟ البته گاهی اوقاتم خوشحالم که اون شخص من بودم نه خواهرم بالاخره اونم ادمه و حق زندگی داره ، منم ادمم و حق زندگی دارم ولی این مریضی لعنتی نه میزاره من زندگیمو بکنم نه میزاره درس بخونم و هرروز با عذاب وجدان هیج کاری نمیکنم یا تهش ناراضیم خیلی حرف هست که فقط تو قلبم میشه احساسشون کرد و قابل بیان نیست درسته ازت دلخورم
ولی من هنوز ... دوست دارم و میخوامت...
بازم خوبه حداقل میتونم بنویسم شاید همین یه نشونه ازت باشه :)
+ [ جمعه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۴ ] [ 20:6 ] [ ¿ ]
|