پایان

تمام مدت خودمو گول میزدم . خنده داره .

هیچکس مثل من نبود حتی اوضاع درسیش

هیچکس منو دوست نداشت جز مامانم

هیچکس تو هیچی

خنده داره .

یه اتفاقی افتاد که به هیچکس دیگه اعتماد نمیکنم و نخواهم کرد

دیگه پست نمیزارم دیگه نمیخوام این زندگی کثافتو تعریف کنم میرم که درستش کنم

من اشتباه کردم زندگیمو عمومی کردم هیچوقت نباید اینکارو میکردم شاید فقط عقده دیده شدن داشتم

ولی پستامو پاک نمیکنم بماند به یادگاری

ولی تو اون یکی وبلاگم گاهی پست میزارم

خداحافظِ همگی

ممنون که این وبو دوست داشتید.

کنکوری که پایان ندارد

سلام ...

خب حرف که برای گفتن زیاد هست ولی من همیشه اشتباه کردم که فکر میکردم زمان دارم ولی به عنوان یه کنکوری حتی نباید وقت سر خاروندن داشته باشم ولی فک نمیکنم این تو من صدق کنه ...

امروز مامانم با یه روی نا امید گفت : تروخدا دیپلمت رو حداقل بگیر

من تعجب کردم از این حرفش ... اخه یعنی چی؟؟ یعنی منو اندازه نمره ده هم نمی بینه؟؟ تا اینکه فهمیدم مشاور مدرسمم به مامان زنگ زده گفته شاید من نتونم حتی دوازدهمو قبول شم کنکور پیش‌کش !

الان داشتم با ابجیم حرف میزدم گفتم من شاید بی احساس شدم که درس نمیخونم برگشت گفت : اتفاقا به شدت حساس شدی برای همین درس نمیخونی تو فقط میخوای ترحم و توجه جذب کنی برای همین همش نکات منفیو میگیری

خلاصه واقعا الان احساس حقارت دارم حتی از اون روزی که سیگار کشیدم هم بیشتر عذاب وجدان دارم

به قول مامانم : همه هفت کوچه عشق رو گذروندن ولی من هنوز در پیج و خم یک کوچه موندم

ولی نمیدونم این امید داشتن زیاد از کجا نشات میگیره چون من میدونم واقعا بخونم جم میشه

اقای نوبادی ²

اقای نوبادی .... یکی از دوستای بلاگفامه

دلم برای پارسال که تازه وبلاگشو پیدا کرده بودم تنگ شده و با هیجان نوشته هاشو میخوندم و با خودم میگفتم دختر یه ادم چقد میتونه تلاشگر باشه کاش منم جاش بودم

۲۵ شهریور به بعد دیگه گمش کردم ... یه بار برام کامنت گذاشته بود که خیلی ادم قوی ایم که تونستم تا الان دووم بیارم ولی خودم همچین فکری رو نمیکنم ... من برای فرار از این دنیای جهنمی هرکاری که تونستم انجام دادم ... مثلا نزدیک ۷ ساعت اهنگ گوش کردن یا درس خوندن زیاد ( که البته دیگه اینطوری نیستم ) یا حتی سیگار کشیدن

کاش یه نشونه دیگه خدا برام میزاشت که پیداش کنم البته شایدم از بلاگفا رفت نمیدونم ولی من میدونم چرا وبلاگشو گذاشت کنار .... چون میخواست من زیاد بهش وابسته نشم

به هر حال همیشه بهش مدیونم که چندبار برام کامنت گذاشت و با همون کامنتا باعث شد دوباره بلند شم

ولی الان دوستای خییلی بهتریم پیدا کردم مثل فیشی ، یگانه ، استار ، سالوادور دالی و رهگذر خسته و یزدان

و نکته جالب اینه که همه دوستام به یه نوعی زخم خوردن ولی دارن باز ادامه میدن

پس چرا من خیلی وقته وایسادم سر جام ؟؟ وایسادم که چی بشه ؟؟

اوکی بابا فهمیدیم تو دارو میخوری ولی بخاطر فقط همین موضوع داری کل ایندتو خراب میکنی ها ! معموله که ایراد داره یه جایی از کارت

فقط یه چیزی خطاب به همه دوستام چه بلاگفا چه حضوری .... ببخشید به خاطر سلامت روانم دوست خوبی برای هیچکدومتون نیستم و نبودم ...

ببخشید آقای نوبادی که باعث شدم از بلاگفا بری ...

کاش یه روزی اینو بخونی

شروع از صفر کنکور

دیروز ازمون گزینه دو داشتم و بدترین آزمونی بود که تاحالا دادم کارنامه برام تخمین زد رتبم حدود ۴۰۰۰ تا ۶۰۰۰ میشه و برای انسانی افتضاحه

آه .... اعتراف میکنم تا الان اونطور که باید و شاید درس نخوندم و بیشتر نمرات دی ام زیر ۱۵ بود حتی یکی دوتا تک هم داشتم برای همین مشاورمون گفت شاید مامانتو بخوایم .... و من در جواب گفتم مامانم مریضه و نمیتونه بیاد

میدونی ... من فقط شرمنده همم . شرمنده خودم شرمنده دوستام که اینو میخونن و حتی شرمنده مشاور مدرسم که انقد به من لطف داشت و ازمونای گزینه دو رو برام رایگان ثبت نام کرد چون میدونست ما وضعیت مالی خوبی نداریم ... اون بهم کمک کرد ولی من هیجوقت قدر ندونستم ...

ولی راستش از هفته پیش که نتا قطع بود میانگینا از ۳ ۴ ساعت شروع کردم و در کل ۱۵ ساعت ریاضی کار کردم ولی چی شد ؟؟ هیچی تمام وقتمو گذاشتم برای ریاضی اما فقط ۳۵ درصد زدم ‌... ولی خب چیزی که فهمیدم اینه که نباید همون هفته اولی انتظار نتیجه داشته باشم

فقط مهم اینه که من شروع کردم

من میخوام احساس زنده بودن کنم و دوباره همون دختر شادی بشم که بودم

داشتم ویدئو های انگیزشی میدیدم

و چیزی که فهمیدم اینه که نباید انقد فکر کنم و نباید انقد بگم " اگه از الان شروع کنم میشه ؟ " من فقط باید شروع کنم

من عزیز

بهت قول میدم تو میتونی

من بهت باور دارم

تا اون موقع منتظرت میمونم :)

همه چی از ۱۷ سالگی شروع شد

سلاممم خیلی با خودم کلنجار رفتم که دوباره پست بزارم یا نه شاید این دیگه آخرین پستم باشه تا ماه دیگه

خیلی دوست داشتم بدونم اگه خرخونای کلاسمون وضعیت منو داشتن بازم اسمشون خرخون بود یا مثل من تبدیل میشدن به تنبل ترین بچه کلاس ؟

فقط خواستم بگم ... من خیلی اذیت شدم که اینطوری شدم

مامان بهش گفت

تو چهرش پر از ترسه

یکم تو اینه نگاه کرد و دوباره خاطرات بدو مرور کرد :

۱۲ سالگی بهش دست درازی شد

۱۳ سالگی به بعد افسردگی و اظطراب پس از سانحه گرفت

۱۴ سالگی باباش رفت

۱۵ سالگی فرزانگان قبول شد و رفت سر خاک بابا بهش قول داد با حقوق خودش براش سنگ قبر بخره

۱۶ سالگی گیر بدترین رفیقا افتاد

۱۷ سالگی رسما دوقطبی شد

۱۸ سالگی ؟ ۸ روز مونده تا اون روز

قوی ترین کلمرو از قوی ترین ادم زندگیم شنیدم :

"نترس "

این آخرین روزای ۱۷ سالگیمه

نمیخوام دیگه ترسو باشم نمیخوام دیگه برگردم همش تموم شد همش تموم شد ...

اشکال نداره اگه تا الان عقب موندی اشکال نداره اگه مامان میگه دیگه تو رتبه نمیاری اشکال نداره ! مهم اینه که من بهت ایمان دارم و مطمئنم از پسش بر میای این همه اذیت نشدی که جا بزنی هوم ؟

حالا برو درس بخون و بزن تو گوش اونایی که میگن بمون پشت کنکور

پشت کنکور ؟ من ؟ هیچوقت.

بالاپشت بوم

دیروز با اینکه تولد دوستم دعوت شده بودم و خیلی بهم خوش گذشت ولی یه اتفاقی افتاد که باعث شد رو مادرم دست بلند کنم البته مامانم بی تقصیر نبود . به مامانم حمله عصبی دست داده بود و هرچی از دهنش در اومد بهم گفت . چرا ؟ چون برگشتنی سوار اسنپ شده بودم و تنها بودم با اون رانندهه ‌. از بدیای دختر بودنه دیگه ... و بهم کلی تهمت زد ...

از دیروز عذاب وجدان داشتم تا اینکه ۱۰ صبح شد و تصمیم گرفتم برم بالاپشت بوم خودمو بندازم پایین ولی درش قفل بدی داشت نتونستم بازش کنم خلاصه اومدم تو خونه

ولی خداروشکر الان با مامانم اشتی کردم و همو بغل کردیم منم گریه کردم بعد چند وقت


بچه ها من تا یه ماه دیگه نیستم واقعا ماه سختیه برام میخوام گوشیمو خاموش کنم و شروع کنم کنکوری خوندن

تا الان خیلی فرار کردم ولی دیگه میخوام قوی باشم

خودکشی چاره من نیست

برام دعا کنین بتونم

یگانه ، فیشی ، ریحانه ، سالوادر دالی ، اقا علی رضا ، نگار ، مارتا ، اقای نوبادی ، استار ، لیزی دلم برای همتون تنگ میشه

​​​​​

Monster

امروز ازمون داشتم قرار بود ۳ صبح بیدار شم تا ۷ بخونم تا ترازم بره بالا ولی به خاطر عوارض داروهام از ۳ تا ۵ بیدار بودما ولی رعشه گرفته بودم عین چی میلرزیدم . برای همین تصمیم گرفتم که نرم مدرسه ولی چیزی که باعث شد برم سر ازمون این بود که میدونستم هیچ کدوم از دوستام قرار نیست برام برنامه ترم که مشاورمون می خواست بدرو بهم بده برای همین رفتم . چرا ؟ چون میدونم فیکن

میدونم تا یه اطلاعات دربارم بهشون برسه منو میزارن کنار میدونم که فقط منو به عنوان دلقک اکیپ میخوان نه افسرده اکیپ

خلاصه به سوالای اخر ازمون که رسیدم یه جوری اعصابم خورد شده بود که نگو بعد یه ساعتم قرار بود مشاورمون درباره ترم صحبت کنه وسطاش به قدری اعصابم بیشتر خورد شد که نزدیک بود جیغ بکشم و فرار کنم و واقعا همین اتفاق افتاد وسط جلسه دَر رفتم

شایدم من بد بینم ؟ کاش هیچوقت به اون دوستم نمیگفتم دوقطبیم کاش زبونم لال بود از وقتی بهش گفتم منو با یه دید اینکه " تو یه هیولایی " نگام میکنه ولی من هیولا نیستم ...

یه چیز دیگه هم فهمیدم ... اینکه هیچکس منو اونطور که من دیگرانو دوست داشتم دوست نداره و باید اینو بپذیرم

برنامه مطالعاتیم از شنبه شروع میشه ... باید ۱۱ ساعت درس بخونم امیدوارم بتونم این دیکه آخرین فرصتمه ...

زود میام

امروز مشاور مدرسمون به مامانم وقت داده بود که باهاش درباره وضعیت درسیم و ... صحبت کنه

وقتی زنگ تعطیلی خورد رفتم سمت ماشینمون مثل همیشه و با شوخی گفتم : مامان پتمو ریخت رو اب ؟؟

مامانم با یه لبخند سرد و چیزایی که مشاور گفته بود بهشو برام تعریف کرد

گفت مشاوره بهش گفته من تنها دانش اموزی هستم که درس نمیخونه بعدشم مامانم درجا زده زیر گریه پیش مشاور ...

یهو کل دنیا رو سرم خراب شد ... من باعث گریه مادرم شدم ... گریه کسیو در اوردم که زندگیمو میدم پاش ... اون منو دوس داشت ... ولی من دوسش نداشتم ...

دیگه دلم نمیخواد ضعیف باشم میخوام رو پاهام وایستم و گوشیمو خاموش کنم و درس بخونم

من دیگه نمیتونم هیچی نخوام الان دیگه قضیه فرق داره دیگه بحث سر اشک مادرمه من باید وظيفمو انجام بدم

فعلا یه مدت گوشیمو خاموش میکنم تا ببینم پیشرفت میکنم یا نه برام دعا کنین بتونم فعلا خدافظ ، زود میام :)

یه کنکوری عجیب

خب امروز یه تصمیمی گرفتم که بابتش خیلی خوشحالم اینه که دیگه نمیخوام داروهامو بخورم و سعی میکنم دوزو کمتر و کمتر کنم تا به صفر برسه ، تو این سه چهارماه که خوردم روز به روز عوارض بیشتر منو از پا دراورد و باعث شد همون چص درسیم که میخوندم دیگه نخونم

میدونم اگه داروهامو نخورم بازم باید فاز شیدایی و افسردگی رو تجربه می کنم ولی می ارزه به این همه بی حوصلگی به این همه کرختی و دست لرز و...

برام اهمیتی نداره به نظر دیگران عجیب بنظر برسم من باید صدمو امسال بزارم نمیتونم ببازم !

چاشنی انگیزه

ولی من نباید خودمو ببازم مهم اینه مامان هست بقیه راحت ترکم کنین...

توکل به خدا از امروز درس خوندنو شروع میکنم تا هفته دیگه که ازمون دارم ، امیدوارم توو این ازمون به همه خودمو نشون بدم ببینن با کی طرفن

من نباید تسلیم بشم توو این سه چهارسال قوی بودم نزاشتم کسی از دردم با خبر بشه درسته تهش مریض شدم ولی به درک این دفعه هم نباید کم بیارم

اولین بودن دلیل بر بهترین بودن نیست ولی اخرین بودن دلیله بر صد مرتبه تکامل بیشتر !

هرروز تا جایی که بتونم با برنامه درسیم میرم جلو من باید امسال کنکور قبول شم نشد نداریم چون من لیاقتشو دارم

یادت باشه

خب من یه تصمیمی امروز گرفتم. وبلاگم خیلی توش غم زیاده شاید چون حرفایی که اینجا زدمو به هیچ عهدی نزدم ولی میخوام دیگه بهشون توجه نکنم و زندگی کنم :)

اهمیتی نداره و برام مهم نیست که چقد بیماریم وضعیت درسی و رتبم رو تو کلاس تحت الشعاع قرار داده چون فهمیدم هرچقد به این موضوع اهمیت بدم بیشتر اذیت میشم

من دارم دارو میخورم و الان حالم خوبه . مهم اینه و می ارزه به تمام عوارضی که دارم تجربه میکنم مثل پریدن انگشتام و قفل شدن پاهام و دستام و لرزش فکم و کرختی و بی حوصگی و ... و من تحمل میکنم ... :)

اشکال نداره منِ عزیزم تو قوی بودنت ثابت شده و ازت میخوام انقد سختگیری نکنی درباره وضعیتی که داری

و قراره بیشتر از این خودتو اثبات کنی قراره بزنی تو گوش خیلیایی که برعکس تو دارو نمیخورنن ولی ازشون بهتر عمل میکنی

من باورت دارم تو این حرفو بهم زدی مامان و منم به حرفای تو و خدای عزیزم باور دارم :) خدایا میدونم دوباره سرِپام میکنی ... میدونم