مانیا²
سلام ... منم ... خیلی دلم برای همتون تنگ شده بود باز اومدم یکم درد و دل کنم ببخشید اگه غرغرو ام
امروز ۲۹ دی و ساعت ۴ بعد از ظهره و از مدرسه تازه برگشتم خونه و به یاد میارم ...
زنگ تفریح خورده بود و من بیرون کلاس داشتم برای اشکام کار میتراشیدم که نیان ... یهو به یاد اوردم... هر سه تا دکتر بهم گفتن تو دوقطبی هستی و هیچوقت خوب نمیشی یهو کل صورتم پر اشک شد ولی هیچکس جز خودم نمیدونست... با خودم میگم
این چه بد دردیه ؟
کی این ترکیبو واسم چیده ؟
من چرا تو این موقعیتم ؟؟
چرا هیچوقت ؟؟؟
فک میکردم معنی هیچوقت رو بعد مرگش فهمیدم ولی الان میبینم "هیچوقت" خیلی فراتره
تا الان نمیفهمیدم معنی هیچوقتو ولی چرا انگار دارم بهش عادت میکنم ؟
امروز ... دوباره مانیک شدم ...
شاید فک کنی یه چیز اداییه
ولی من...دست خودم نیست و این بدترین بخش ماجراس
اون لحظه ... اون لحظه
دیگه اختیاری ندارم که ابروم جلو همه بره
دیگه اختیاری ندارم همه با یه حالتی که انگار "تو دیگه چی هستی " بهم نگاه کنن
دیگه اختیاری ندارم که خودم باشم
فقط یه لحظه ... فقط یه جرقه میاد تو ذهنم و اون جرقه نابهنجار ترین حرف یا کاریه که یه ادم میتونه انجام بده ولی تو به راحتی بیانش میکنی و اون لحظس که دوباره برات تداعی میشه
"تو ... چی هستی ؟؟"" تو ... مشکل اعصاب داری ؟؟"
و واقعیت اینه ... اره دارم
من بیمار هستم ولی تقصیری ندارم
ولی من قاتل شاپرک نیستم ....
بس کنین انقد منو اونطوری نگاه نکنین...