شروع از صفر کنکور

دیروز ازمون گزینه دو داشتم و بدترین آزمونی بود که تاحالا دادم کارنامه برام تخمین زد رتبم حدود ۴۰۰۰ تا ۶۰۰۰ میشه و برای انسانی افتضاحه

آه .... اعتراف میکنم تا الان اونطور که باید و شاید درس نخوندم و بیشتر نمرات دی ام زیر ۱۵ بود حتی یکی دوتا تک هم داشتم برای همین مشاورمون گفت شاید مامانتو بخوایم .... و من در جواب گفتم مامانم مریضه و نمیتونه بیاد

میدونی ... من فقط شرمنده همم . شرمنده خودم شرمنده دوستام که اینو میخونن و حتی شرمنده مشاور مدرسم که انقد به من لطف داشت و ازمونای گزینه دو رو برام رایگان ثبت نام کرد چون میدونست ما وضعیت مالی خوبی نداریم ... اون بهم کمک کرد ولی من هیجوقت قدر ندونستم ...

ولی راستش از هفته پیش که نتا قطع بود میانگینا از ۳ ۴ ساعت شروع کردم و در کل ۱۵ ساعت ریاضی کار کردم ولی چی شد ؟؟ هیچی تمام وقتمو گذاشتم برای ریاضی اما فقط ۳۵ درصد زدم ‌... ولی خب چیزی که فهمیدم اینه که نباید همون هفته اولی انتظار نتیجه داشته باشم

فقط مهم اینه که من شروع کردم

من میخوام احساس زنده بودن کنم و دوباره همون دختر شادی بشم که بودم

داشتم ویدئو های انگیزشی میدیدم

و چیزی که فهمیدم اینه که نباید انقد فکر کنم و نباید انقد بگم " اگه از الان شروع کنم میشه ؟ " من فقط باید شروع کنم

من عزیز

بهت قول میدم تو میتونی

من بهت باور دارم

تا اون موقع منتظرت میمونم :)

مانیا²

سلام ... منم ... خیلی دلم برای همتون تنگ شده بود باز اومدم یکم درد و دل کنم ببخشید اگه غرغرو ام

امروز ۲۹ دی و ساعت ۴ بعد از ظهره و از مدرسه تازه برگشتم خونه و به یاد میارم ...

زنگ تفریح خورده بود و من بیرون کلاس داشتم برای اشکام کار میتراشیدم که نیان ... یهو به یاد اوردم... هر سه تا دکتر بهم گفتن تو دوقطبی هستی و هیچوقت خوب نمیشی یهو کل صورتم پر اشک شد ولی هیچکس جز خودم نمی‌دونست... با خودم میگم

این چه بد دردیه ؟

کی این ترکیبو واسم چیده ؟

من چرا تو این موقعیتم ؟؟

چرا هیچوقت ؟؟؟

فک میکردم معنی هیچوقت رو بعد مرگش فهمیدم ولی الان میبینم "هیچوقت" خیلی فراتره

تا الان نمیفهمیدم معنی هیچوقتو ولی چرا انگار دارم بهش عادت میکنم ؟

امروز ... دوباره مانیک شدم ...

شاید فک کنی یه چیز اداییه

ولی من...دست خودم نیست و این بدترین بخش ماجراس

اون لحظه ... اون لحظه

دیگه اختیاری ندارم که ابروم جلو همه بره

دیگه اختیاری ندارم همه با یه حالتی که انگار "تو دیگه چی هستی " بهم نگاه کنن

دیگه اختیاری ندارم که خودم باشم

فقط یه لحظه ... فقط یه جرقه میاد تو ذهنم و اون جرقه نابهنجار ترین حرف یا کاریه که یه ادم میتونه انجام بده ولی تو به راحتی بیانش میکنی و اون لحظس که دوباره برات تداعی میشه

"تو ... چی هستی ؟؟"" تو ... مشکل اعصاب داری ؟؟"

و واقعیت اینه ... اره دارم

من بیمار هستم ولی تقصیری ندارم

ولی من قاتل شاپرک نیستم ....

بس کنین انقد منو اونطوری نگاه نکنین‌...

شرح آشفتگی

دلم نمیخواد چصناله کنم ولی خب واقعا کسیو ندارم که باهاش حرف بزنم ...

واقعا خستم .. روحم مثل سربازی میمونه که چندسال توی جنگ اسیر شده ، جنگی که حتی علیه دشمن نیست ..!

ذهنم به اندازه جسمم میخواد بخوابه میخواد بمیره حتی شده برای چندساعت ..

فرار کردن ..

دوییدن ..

تلاش ..

پناه گرفتن ..

افتادن و افتادن ..

سرپا شدن .. و دوباره از اول ..

میخوام برم کما بیدار نشم یکم بخوابم؟ میشه استراحت کنم و بمیرم؟

از مریض بودن ادمای اطرافم خسته‌ام ، از اینکه مامانم رو بیمار ببینم و چهره پف کردش که بخاطر تومورشه خستم چرا هیچکس نمیفهمه؟! تازه با این نمرات افتضاح و تکی که من تو چندتا درس گرفتم و بعدش مشاورمون میخواد به مامانم زنگ بزنه تا بیاد مدرسه.... ولی من اینو نمیخوام ... مامان من مریضه مشاور احمق ... من نمیتونم... اگه سکته کته بمیره تو جوابگویی ؟؟

لعنتی از اینکه بابام مریض بود بیزارم از اینکه روح و مغز و وجودم خون‌ریزی کنه خسته‌ام خسته‌ام خسته .. این چرخه لعنتی کی تموم میشه؟ یعنی نمیشه حداقل حالشون خوب باشه؟!

از مریض بودن ادمای اطرافم خسته‌ام

از خسته بودن خودم خسته‌ام

پس کی این خستگی تموم میشه؟

چرا اینقدر خسته شدم ..؟

چرا اثر این داروهای لعنتی از وجودم نمیره

من دیگه نمیخوام دارو بخورم میخوام زخمامو ترمیم کنم و دوباره پاشم و اون دختری بشم که همیشه بودم ولی ... من چرا ناتوانم ؟

نه زمان وایمیسته ، نه مرگ منو با خودش میبره ، نه میتونم ادامه ندم و بشینم ، نه خستگیم از وجودم بیرون میره ..

هیچی پیش نمیره اگه منم پیش نرم .. انصافه؟

خستم از بس گریه نکردم اخه مگه میشه یه قطره اشکم برام نمونده باشه

حداقل تاب و تحملش رو بهم بده . میتونی این کارو در حقم بکنی خدا؟

Negar²

نگار عزیزم امسال چیزای زیادی یاد گرفتم

یاد گرفتم که همه چیز همیشه اونطور که برنامه‌ریزی کردی یا اونطور که فکر می‌کنی باید پیش نمیره

و یاد گرفتم که چیزایی هستن که اشتباه پیش میرن و همیشه درست نمیشن یا مثل قبل سرهم نمیشن مثل خوردن داروهام و ساعت مطالعاتی کمم ولی میدونم که درستش میکنم

باید کم کم بهشون عادت کنی قربونت برم هنوز عادت نکردی ؟ اشکال نداره

نگار یاد گرفتم که بعضی چیزای شکسته، شکسته می‌مونن

یاد گرفتم که می‌تونی از دوران بد عبور کنی و به دنبال دوران بهتر باشی، تا زمانی که کسایی رو داشته باشی که دوستت دارن :)‌

گاهی اوقات دادن فرصت دوباره به کسی یا چیزی فقط دادن یه گلوله دیگه به اونه چون دفعه اول فرصت رو از دست داده . دیگه گلوله دستشون نده

گاهی اوقات فقط باید بپذیری که قراره بعضی از آدم‌ها در قلبت بمونن نه توی زندگیت....

مراقب باش که تجربیاتتو با چه کسی به اشتراک می‌گذاری. یه فنجون قهوه بد با شخص اشتباه می‌تونه باعث بشه که از قهوه متنفر بشی امیدوارم بهترین نسخه از تو هرگز برای شخص اشتباهی هدر نره

نگار

وقتی خواستم از شب برات بگم ، ساکت باش و نذار منم ادامه بدم .. شب همون معمایی که تو روز ازش گذشتیم .. شب هدیه ماست

پس بیا فقط از تاریکی و سکوتش لذت ببریم ؛)

Lovely

از خودم میپرسم از کی اینجوری شدم؟

کدوم اتفاق لعنتی باعث شد اینطور بشکنم و بی‌روح بشم؟ چیشد؟ کجا؟کی؟چطور؟

چیشد منم مثل اون دوقطبی‌شدم ؟ من نمیخوام روانی باشم .. اما دارم میبینم که شدم ، روانی‌ام ..

حالم از قرصام بهم میخوره انقد که هرروز سه بار خوردمشون یه وقتایی فقط اوق میزنم و باز می بلعمشون

حالم بهم میخوره از همه‌چی

من فقط شرمنده فیشی و یگانه و استار بقیه دوستامم که اینو میخونن ...

پشیمونم؟اره شاید. شاید اتفاقی بود که باید میوفتاد درهرصورت کسی نیست که بخواد بیاد دنبالم اصلا چرا بیاد؟ وقتی هردو صورت تنهام .. پس چرا وجود داشته باشم؟ به این فکر میکنم چرا ساختمون خونمون یکم بلند تر نبود که پرت شدن ازش مرگمو تضمین کنه

احتمالا این تنها باری میشه که میخوام و میگم ای کاش هیچوقت کسی دوستم نداشته باشه و منو واقعا فراموش کنه هرکسی که هست

نمیخوام حتی یک درصد بخاطر من یا چیزی از من ناراحت بشه حتی نمیخوام بهم فکر کنه .. نه نمیخوام

میشه؟

میشه منو ببخشه بابت کارم و یادش بره؟ حضورمو یادش بره؟

اره میشه احتمالا .. هرچی که براش خوبه اصلا

چرا اولویتم همش بقیه‌ان؟ خودم چی دوست داشتم؟

من دوست داشته هامو زیرپا گذاشتم! دیگه چی میتونه بیشتر از این سخت باشه برام؟ اره هست چیزای سخت تر میدونم نمیخواد به سرم بیاری تا بفهمم .. اما وقتی گذاشتم از دست بره دیگه چی رو بخوام که از دست نره؟ رفت دیگه تموم شد گند زدم امتحانمو مثل همیشه سفید دادم ..

برای بار چندم نقطه امنم رو ترک کردم

هیچوقت موندگار نیستم پس چرا منو تو دنیا موندگار کردی؟ بذار از اینجاهم برم ..

پشیمونم؟ اره شاید

خودخواهم؟ اره البته

روانی‌ام ؟ اینطور بنظر میرسه اره

چیکار کنم؟ چقدر طول میکشه کنار بیام؟

یه دلیل بیار و نشون بده که این کار درست بود.. یه دلیل میخوام منم!

میتونم تا شب بنویسم راجعش بنویسم و بنویسم ..

قهوه تلخ تلخه

بهم بگو خدا جون که میشه ، بگو تا تلخی و غم از بین رفتن نشکنم.. بهتر میشه نه؟ بگو لعنتی بگو که میشه

من دلیل میخوام من امید میخوام من رهایی میخوام من مرگ خودمو میخوام من دوییدن و محو شدن و دورشدن میخوام من ارامش میخوام من روح سالممو میخوام من ارامش مامانمو میخوام من فقط میخوام حالش خوب باشه و خوشحال باشه و دیگه تومور نداشته باشه ..

برام برآوردش میکنی خدا جون ؟

تموم نمیشه حرفا و ناله های من .. قراره تا ابد اینطوری بمونم!

لعنتی چیشد که اینطوری شدم؟

اما من مدت هاست با یه پاک کن دارم پاک میکنم! اونقدری پاک میکنم که حتی ماه هم یادش نمونه به کجا تابیده بود حتی تو هم یادت نمونه ..

My heart

+مامان منو ببخش که درس نمیخونم

_ اشکال نداره فقط بمیرم برات که اینجوری شدی ... برای خودم دلم می سوزه که چرا یه کودن رو به دنیا اوردم

نه نه تو تقصیری نداری ... تقصیر منه

توهم مثل بابات شدی ... مریض و بی عقل

حالا باید حرص تورم بزنم

چیزی که فهمیدم اینه که تو سلامت روحی و روانی نداری برای همین نمیتونی درس بخونی

اصلا تقصیر تو نیست ...

اره ...

و دیگه انگار تلاش نکردنم‌ ناشی از نا امیدی نیست. فکر می‌کنم حتی اگر بشه، من لایقش نیستم. پس نباید برسم به چیزی که لیاقتش رو ندارم. پس حق نداری تلاش کنی. تو لایق خوشحالی نیستی، لایق آزادی نیستی، تو برای درد آفریده شدی. تو به دنیا اومدی تا توی تاریک‌ترین و خاکی‌ترین نقطه زمین درد بکشی، در درد زندگی کنی و در درد بمیری. لایق آرامش نیستی

ولی یکی بهم گفت :

تو کاری نکردی که بخوای لایق اینا باشی

انقدر مهربون و زیبا هستی که بتونم به جرئت بگم لایق قشنگ ترین چیز ها تو این دنیا هستی

قلب تو مشخص میکنه تو لایق چی هستی

نه مشکلاتی که برات وجود داره

قلب تو پر از نور پر از رنگ های قشنگ

وایب خوبی که به آدم ها میدی

خنده های قشنگی که داری

قشنگ حرف زدنت

اینا "تو" هستن

نه اون درد ها

قلب تو "تو" رو می‌سازه نه مشکلات

تو باید از خودت در مقابل مشکلاتت محافظت کنی

نه این که اون مشکلات رو خودت بدونی

505

ساعت ۱۰ و ۳۱ دقیقه صبحه و داره برف میاد و از این بابت خوشحالم

تو همون دونه برفای سفیدی که روی گونه هام می افتن تازه امروز خوابتم دیدم

خواب دیدم مثل همیشه توی آسایشگاه 505 منتظر منی . توی اون حیات سفید رنگ ... با اون کاپشن کهنه ای که دوسش داشتی روی ویلچر بودی ... من با ذوق پریدم بغلت و عین ابر بهار تو بغلت گریه کردم

خیلی گذشته ... خیلی وقته ندیدمت... من توی بیمارستان 505 قلبمو جا گذاشتم ... همونجایی که همیشه متهمت کردن به بیمار دوقطبی حاد .... اونا از دلت خبر نداشتن ... فقط یه دوقطبی میتونه حال یه دوقطبی دیگرو درک کنه مگه نه بابای مهربونم ؟

امروز هم روز پدره هم روز رفتن تو

چه تاریخ جالبی ، اون روز که تشیع جنازت بود اون آقاهه گفت خیلی مرد خوبی بودی امروز مهمون حضرت علی هستی

من نمیخواستم هیجوقت بری هیچوقت نمیخواستم ۱۴ سالگیم آخرین دیدارمون باشه ولی دیگه باید بزارم بری .. منو ببر به اون روزی که آخرین بار بود ...

خداحافظ بابا روزت مبارک

زمانی که غم مرا به حصر می‌کشید، به چشم‌هایت خیره شدم ..و.. منتظر دست‌هایت بودم؛

آنقدر در میان آغوش غم حبس شدم که دیگر نه تو توانستی مرا ببینی و نه من میخواستم که تو‌ را ببینم!

جدا از هم با خطی از فاصله

نشخوار فکری

خب خدا روشکر همه چیز الان خوبه ، حالم خوبه بالاخره دارو هام دیگه اذیتم نمیکنه ، تونستم یکم توی ریاضی و فلسفه پیشرفت کنم ولی هنوز تاریخ نخوندم

فقط یاد یکی از دوستای بلاگفام افتادم که خیلی وقته گمش کردم :( اونم کنکوریه امیدوارم هرجا هست موفق بشه

به هر حال بهم گفت اینقدر رو خودت برچسب نزن خودکار رو همونجوری که هست قبول کن

برچسب؟ .... دوستایی که من دارم پاش بیوفته حاضرن بدترین تهمت هارو بهم بزنن مطمئنم پشتمو خالی میکنن حتی هنوز هیچی نشده ... بعد انتطار دارم تولدمو تبریک بگن ؟ چه توقعاتی من ازشون داشتم

چطور میتونه اینطور باهام حرف بزنه؟ لعنت بهم لعنت بهم که با این آدما کنار اومدم و حرف زدم! هر روز خودمو سرزنش میکنم من چرا سفره دلمو برای این آدما پهن کردم چرا باید به مشاور مدرسم اعتماد میکردم که بعدش آبرومو جلو معلم ریاضیم ببره بگه این بچه مریضه نمیتونه درس بخونه ؟؟

حتی یه وقتایی با خودم میگم کاش هیچوقت تو بلاگفا هم درد و دل نمیکردم ... نمیدونم

دختر اینا نه تنها خفم میکنن و بهم برچسب میزنن حتی حاضرن محال‌ترین‌هارو بهم ربط بدن و بچسبونن .. چرا؟

حوصله ندارم درس بخونم با وجود اینکه سرپام .. باید بگم گند بخوره تو وجودت که منو سلاخی میکنی؟ شاید آره چون واقعا دیگه حوصله‌ات رو ندارم .. پای تهمت هات همیشه بمون ... جواب پس میدی بابت شکستن من

آینده شد از آن کیا .. من نشستم به دوخت و دوز پارگیام ..

خواننده عزیزم

کاش پیشت بودم

میدونم الان ادامه دادن سخته ولی

هیچوقت همه چی خوب پیش نمیره حتی تو گریه کردنم صدق میکنه وقتایی که میخوای از ته دلت گریه کنی همونجاس که میبینی هیچ اشکی واست نمونده ... خودتو میزنی و از خودت خواهش میکنی که گریه کنی فقط گریه کنی و دوباره بلند شی ولی انگار نه حال بلند شدن داری نه حال گریه

یه حس معلق ...

پس مثل دیوونه ها فقط میپری بالا پایین و هر حرکت نامتعارفی میزنی که گریه کنی ... تو حالت بده .‌. ولی رفتارت اینطوری نیست

تو حالت بده ولی بازم میخندی و از صمیم قلب خوشحالی ولی حالا اشکات٬ با آسانسور خودشونو می‌رسونن به طبقه آخر یعنی چشمت بعد خودشونو میندازن پایین

بعضی روزا می شینم لب پنجره اتوبوسی که بعد مدرسه سوارش میشم ، جلوی چشام دنیا تو حرکته

یه وقتایی فکر می کنم ، چیزی نیست که به خاطرش زندگی کنم

بیشتر موقع هام درهم می شکنم و گریه می کنم

گاهی وقتا فکر می کنم دیوونم ، اره خیلی دیوونه من چرا اینجام ؟

دارم وقتمو تلف می کنم ولی من میخوام خوشحال باشم میخوام زندگی تو دستام باشه ولی انگار بیشتر میخوام خودمو از اینی که هستم خرد تر کنم و غمگین تر باشم

اینا احساسات منِ دوقطبیه ... بهش میگن حالت میکس ... بیشتر از این نمی‌تونستم بیانش کنم

ببخش منو که حرفای متنوعی نمیتونم درباره وضعیتم بهت بگم ولی میتونم بگم خییلی بهترم و تو درس خوندن دارم پیشرفت میکنم

ولی حرف زدن با تو خیلی جاها نجاتم داد :)

In silent

بعد از یه روز موندن تو مدرسه اونم تو ایام امتحانا بلاخره میخوام باز بنویسم اخه دلم برای دوستام تنگ شده :) نمیدونم ... شاید فقط آدمای اینجا منو درک میکنن

تو مدرسه یه اتفاقی افتاد که نتونستم خوب گریه کنم .. شاید گریه نداشتم شاید اشکام یجایی از بدنم گم شدن و حبس. نمی‌دونم.

فقط خواستم بهت بگم : چه حسی داشت قلب کسیو شکوندی که باباشم پیشش نبود؟

شاید دارم سخت میگیرم نه؟

منظورم اینه که از اولم سخت بود خب ، این ژنِ عادت کردن چرا اینقدر گیر داره؟

وقتی داشتم به خونه بر میگشتم به ماشین هایی که از بزرگراه رد میشدن نگاه میکردم ، به این فکر کردم که مقصدشون کجاست؟ خوشحالن؟ کی کنارشونه؟ تنهان؟ عجله دارن یا اونا هم مثل اشک‌های من گم شدن؟

یه مشت چراغ پشت سرهم میبینم و صدای موتور و گاز .. هیچوقت این منظره رو دوست نداشتم مخصوصا ترکیبش با شب!

چراغ های ماشینا همو نمی‌شناسن مگه نه؟ کاش آدما هم!

موندم چی رو بپذیرم چی رو رد کنم..؟

به کی بها بدم کی رو کنار بذارم..؟

حتی اینکه چطور بگذرونم ..

از چی بنویسم حالا ، وای چقدر سوال!

بذار یکم جواب بنویسم

به سوالای زندگی سخت جواب دادم ، به آدما کوتاه جواب دادم

داشتم میگفتم جواب .. آره هنوزم گاهی دنبال جوابم از زبون یه گربه ، از زبون آدما ، از زبون کتاب و آهنگ و سریال ، از زبون طبیعت و از زبون تو

اره با تو ام... تویی که داری اینو میخونی

می‌خوام آدما رو توی خیالم داشته باشم یعنی هم داشته باشم و هم دوست داشته باشمشون .. می‌دونی توی واقعیت سخته یجورایی .. پس توی خیالم توی بغلت گریه میکنم.

ببخشید اما من حتی توی خیالاتم هم گریه میکنم :)

نمیخوام بنویسم که تنهام

چون راستش دیگه برام مهم نیست

خیلی چیزا برام مهم نیست

یه وقتایی با خودم فکر میکنم " مگه من چقد پیچیده بودم که هیچکس دوسم نداشت؟"

به خودم گفتم بجنب

یه بار برای همیشه از ته دل گریه کن

بعد اشکاتو خشک کن ، دستمالتو کنار بزار

و بپر و بپر و بپر

کاش اون روز درِ بالاپشت بوم باز بود

دیگه این نوشته وجود نداشت....