شرح آشفتگی
دلم نمیخواد چصناله کنم ولی خب واقعا کسیو ندارم که باهاش حرف بزنم ...
واقعا خستم .. روحم مثل سربازی میمونه که چندسال توی جنگ اسیر شده ، جنگی که حتی علیه دشمن نیست ..!
ذهنم به اندازه جسمم میخواد بخوابه میخواد بمیره حتی شده برای چندساعت ..
فرار کردن ..
دوییدن ..
تلاش ..
پناه گرفتن ..
افتادن و افتادن ..
سرپا شدن .. و دوباره از اول ..
میخوام برم کما بیدار نشم یکم بخوابم؟ میشه استراحت کنم و بمیرم؟
از مریض بودن ادمای اطرافم خستهام ، از اینکه مامانم رو بیمار ببینم و چهره پف کردش که بخاطر تومورشه خستم چرا هیچکس نمیفهمه؟! تازه با این نمرات افتضاح و تکی که من تو چندتا درس گرفتم و بعدش مشاورمون میخواد به مامانم زنگ بزنه تا بیاد مدرسه.... ولی من اینو نمیخوام ... مامان من مریضه مشاور احمق ... من نمیتونم... اگه سکته کته بمیره تو جوابگویی ؟؟
لعنتی از اینکه بابام مریض بود بیزارم از اینکه روح و مغز و وجودم خونریزی کنه خستهام خستهام خسته .. این چرخه لعنتی کی تموم میشه؟ یعنی نمیشه حداقل حالشون خوب باشه؟!
از مریض بودن ادمای اطرافم خستهام
از خسته بودن خودم خستهام
پس کی این خستگی تموم میشه؟
چرا اینقدر خسته شدم ..؟
چرا اثر این داروهای لعنتی از وجودم نمیره
من دیگه نمیخوام دارو بخورم میخوام زخمامو ترمیم کنم و دوباره پاشم و اون دختری بشم که همیشه بودم ولی ... من چرا ناتوانم ؟
نه زمان وایمیسته ، نه مرگ منو با خودش میبره ، نه میتونم ادامه ندم و بشینم ، نه خستگیم از وجودم بیرون میره ..
هیچی پیش نمیره اگه منم پیش نرم .. انصافه؟
خستم از بس گریه نکردم اخه مگه میشه یه قطره اشکم برام نمونده باشه
حداقل تاب و تحملش رو بهم بده . میتونی این کارو در حقم بکنی خدا؟