505
ساعت ۱۰ و ۳۱ دقیقه صبحه و داره برف میاد و از این بابت خوشحالم
تو همون دونه برفای سفیدی که روی گونه هام می افتن تازه امروز خوابتم دیدم
خواب دیدم مثل همیشه توی آسایشگاه 505 منتظر منی . توی اون حیات سفید رنگ ... با اون کاپشن کهنه ای که دوسش داشتی روی ویلچر بودی ... من با ذوق پریدم بغلت و عین ابر بهار تو بغلت گریه کردم
خیلی گذشته ... خیلی وقته ندیدمت... من توی بیمارستان 505 قلبمو جا گذاشتم ... همونجایی که همیشه متهمت کردن به بیمار دوقطبی حاد .... اونا از دلت خبر نداشتن ... فقط یه دوقطبی میتونه حال یه دوقطبی دیگرو درک کنه مگه نه بابای مهربونم ؟
امروز هم روز پدره هم روز رفتن تو
چه تاریخ جالبی ، اون روز که تشیع جنازت بود اون آقاهه گفت خیلی مرد خوبی بودی امروز مهمون حضرت علی هستی
من نمیخواستم هیجوقت بری هیچوقت نمیخواستم ۱۴ سالگیم آخرین دیدارمون باشه ولی دیگه باید بزارم بری .. منو ببر به اون روزی که آخرین بار بود ...
خداحافظ بابا روزت مبارک
زمانی که غم مرا به حصر میکشید، به چشمهایت خیره شدم ..و.. منتظر دستهایت بودم؛
آنقدر در میان آغوش غم حبس شدم که دیگر نه تو توانستی مرا ببینی و نه من میخواستم که تو را ببینم!
جدا از هم با خطی از فاصله