بعد از یه روز موندن تو مدرسه اونم تو ایام امتحانا بلاخره میخوام باز بنویسم اخه دلم برای دوستام تنگ شده :) نمیدونم ... شاید فقط آدمای اینجا منو درک میکنن

تو مدرسه یه اتفاقی افتاد که نتونستم خوب گریه کنم .. شاید گریه نداشتم شاید اشکام یجایی از بدنم گم شدن و حبس. نمی‌دونم.

فقط خواستم بهت بگم : چه حسی داشت قلب کسیو شکوندی که باباشم پیشش نبود؟

شاید دارم سخت میگیرم نه؟

منظورم اینه که از اولم سخت بود خب ، این ژنِ عادت کردن چرا اینقدر گیر داره؟

وقتی داشتم به خونه بر میگشتم به ماشین هایی که از بزرگراه رد میشدن نگاه میکردم ، به این فکر کردم که مقصدشون کجاست؟ خوشحالن؟ کی کنارشونه؟ تنهان؟ عجله دارن یا اونا هم مثل اشک‌های من گم شدن؟

یه مشت چراغ پشت سرهم میبینم و صدای موتور و گاز .. هیچوقت این منظره رو دوست نداشتم مخصوصا ترکیبش با شب!

چراغ های ماشینا همو نمی‌شناسن مگه نه؟ کاش آدما هم!

موندم چی رو بپذیرم چی رو رد کنم..؟

به کی بها بدم کی رو کنار بذارم..؟

حتی اینکه چطور بگذرونم ..

از چی بنویسم حالا ، وای چقدر سوال!

بذار یکم جواب بنویسم

به سوالای زندگی سخت جواب دادم ، به آدما کوتاه جواب دادم

داشتم میگفتم جواب .. آره هنوزم گاهی دنبال جوابم از زبون یه گربه ، از زبون آدما ، از زبون کتاب و آهنگ و سریال ، از زبون طبیعت و از زبون تو

اره با تو ام... تویی که داری اینو میخونی

می‌خوام آدما رو توی خیالم داشته باشم یعنی هم داشته باشم و هم دوست داشته باشمشون .. می‌دونی توی واقعیت سخته یجورایی .. پس توی خیالم توی بغلت گریه میکنم.

ببخشید اما من حتی توی خیالاتم هم گریه میکنم :)

نمیخوام بنویسم که تنهام

چون راستش دیگه برام مهم نیست

خیلی چیزا برام مهم نیست

یه وقتایی با خودم فکر میکنم " مگه من چقد پیچیده بودم که هیچکس دوسم نداشت؟"

به خودم گفتم بجنب

یه بار برای همیشه از ته دل گریه کن

بعد اشکاتو خشک کن ، دستمالتو کنار بزار

و بپر و بپر و بپر

کاش اون روز درِ بالاپشت بوم باز بود

دیگه این نوشته وجود نداشت....