و من اینجام ... درست ... درست مثل سابق

ما اینجا بودیم ، توی روزای قدیمی ، با تو ... با من ...

تمام ترسام از بین رفتن وقتی درِ گوشم زمزمه میکنی

مهم نیست چقد از من نزدیک یا دور باشی ‌...

بالاخره خوابشو دیدم ...

من و مامان منتظر بودیم تا از سرکار برگرده ... وقتی اومد خیلی جوون شده بود ولی وقتی منو دید یه حالتی بهش دست داد که چقددرر دلش برام تنگ شده بود :) همدیگرو بغل کردیم و رو شونش گریه کردم ... بهش گفتم چقد دلم براش تنگ شده بود اونم گفت منم همینطور ... منم همینطور :)

راستش خیلی منتظر این لحظه بودم ... ولی حتی این لحظه هم حالمو خوب نکرد ... ببخشید ..‌.