نمیدونم کجا خودمو جا گذاشتم، نمیدونم قبلاچطوری زندگی میکردم و چطوری انقد با انگیزه درس میخوندم

گاهی فک میکنم اکه هیچوقت نتونم خودمو پیداکنم چی؟؟

بازم چه خوبه که اینجا رو دارم ومیام مینویسم و یکم سبکتر میشم، حرفایی که نمیشه به کسی زد و میام اینجا مینویسم بدون اینکه کسی قضاوت یا سرزنشم کنه تازه کلی آدم جالب و مهربون اینجا پیدا کردم که کلی بهم کمک کردن و من برای همیشه مدیونشون میمونم

کاش همه چی برگرده

گفتم بخشیدمت ولی مامان چی اونم می بخشتت ؟ میتونی جواب اشکا و دل شکستمو بدی؟ من چرا نمیتونم رفتنتو قبول کنم باباجون؟

تو این دنیا یه اسم روت گذاشتن و چندبار بستریت کردن ... اون موقع که زنده بودی ازت متنفر بودم با خودم میگفتم یه ادم چقد میتونه منفور باشه ؟ تا اینکه خودمم مریضی تورو گرفتم و فهمیدم چقد داشتی عذاب میکشیدی و چقد قوی بودی ... ولی من مثل تو قوی نیستم ...

۱۴۶۰ روزه که ندیدمت ... چهارشنبه که میخواستم پیراشکی بخرم عکست از کیفم افتاد زمین وقتی افتاد ، قلب منم باهاش افتاد

برش داشتم و تمیزش کردم و گذاشتمش روی قلبم

یه جا خوندم نوشته بود بعضی وقتا فقط خودت میفهمی که چقدر اون آدم سابق نیستی، واقعا من فقط خودم میفهمم

کاش انقد یاد گذشته ها نیوفتم دیگه خسته شدم از ضدافسردگی و ضد روانپریشی و تنظیم خلق و خو و بی جوابی


امروز رفتیم دکتر و فقط ول معطلی بود بهمون وقت ۳ و نیم دادن ولی بجاش ۴ و نیم رفتیم پیش دکتر اونم چی ؟ مکالممون یه دیقه هم طول نکشید و همون داروهای قبلی رو تجویز کرد فقط یکی از داروهارو نصف کرد واقعا باید دستشو ببوسم چه کار مفیدی برام کرد

تازه از راه برگشتیم و عین چی کار دارم و یدونشم انجام ندادم ...

بعد بهش میگم چطوری بپذیرم مریضیمو برگشت گفت خب نپذیر :/