سلام ... نمی‌دونم چرا هنوز برات می‌نویسم

شاید چون نوشتن، تنها راهیه که میشه بدون اینکه صدام بلرزه با تو حرف بزنم شاید چون دل من هنوز یاد نگرفته چطور باید از دل تنگی دست برداره

مدت‌هاست فهمیدم که دوسم نداری… نه از روی بی‌توجهی، نه از روی سردی،

خوابتو دیدم ... تو فقط به من پشت کردیو رفتی ... اون سکوت آروم و بی‌تفاوتی که داشتی هنوزم ازارم میده

از نبودنت متنفرم اما دلم، احمقانه هنوز امید داره...

امید به یه نگاه، به یه لبخند، به یه “یادت هست؟” ساده از تو توی خواب :) میگن باید رها کنم

اما چطور رها کنم چیزیو که هنوز توی رگام جریان داره؟ دل تنگی برای تو مثل نفس کشیدن شده، بدون اینکه بخوام، تکرارش می‌کنم…

هر لحظه، هر ثانیه، هر شب.

من از تو متنفر نیستم

چون ۴ ساله که دیگه تورو ندیدم

اما کاش فقط یک‌بار، فقط برای لحظه‌ای،

می‌تونستم از نگات بفهمم که حتی برای یه ثانیه تو هم منو خواستی…

تا اون روز،

من هنوز همین‌جام ... خونه ... خونه ...

در میون سکوت، در میون خاطره‌ها،

بابا ... دلم واست تنگ شده

بدون اینکه انتظار داشته باشم دلت برام تنگ شده...