از این اصطلاح متنفرم ولی اره ... این حقیقت منه

احساس میکنم از شدت درد شکسته و خستم اما این مهم ترین بخش ماجرا نیست ... من همون دختریم که تا دخترای دیگه از باباهاشون تعریف میکنن دلم خالی میشه و از ته دلم اه میکشم طوری که زمین میلرزه ... شاید اگه بابامو بیشتر بغل میکردم و پیشش گریه میکردم و اون موهامو نوازش میکرد و سرمو به ارومی می بوسید شاید همه چیز کمی کمتر درد میکرد و قلبم انقد از درد نمی لرزید

دلم برات تنگ شده باباجون و خدا میدونه وقتی عکستو از بین این همه آشفتگی میبینم چه خلائی در من شکل میگیره و اونجاس که قلبمم تو سکوتِ خودش دفن میشه ..‌. من حسرت و تشنه محبت تو برای همیشه میمونم ، عشقی که هیچوقت تجربه نکردم و دیگه دیره واسش ... وقتی اینو میگم نمیخوام شبیه یه بچه گریه ئو بنظر بیام اما تورو میخوام ... بیشتر از همیشه بهت نیاز دارم و قلبم میگه چقد از این دنیا دور شدی عزیزم ... فقط یه بار دیگه میخوام تو منو بغل کنی چون دارم درد میکشم .‌‌.. خیلی درد میکشم ...