الان با "ن" داشتم تلفنی درد و دل میکردم و یه چیزی از حرفای خودم نتیجه گرفتم

من واقعا ناراحتم... نه از این جهت که احساس احمقی داشتم از اینکه خودم اشتباه بودم

من دوستای خوبی پیدا کردم ولی خودم اون ادم اشتباه براشون بودم ...

هی ... یادت میاد کلاس نهم که بودی برای تیزهوشان خودتو به آب و آتیش میزدی با اینکه اون سال، اولین سالی بود که بابات فوت کرده بود؟؟تازه سر خاکشم رفتی و با تمام وجود گریه کردی ولی دوباره پاشدی ؟ ولی الان چی ؟؟ اره میدونم باباتو از دست دادی مامانت تومور گرفت خودت دوقطبی شدی و مجبور شدی دارو مصرف کنی ولی خب ! هنوز تو زنده ای پس تونستی طاقت بیاری پس چرا نباید بجنگی ؟؟

چطوری قبلا انقد با قدرت ادامه میدادی ؟؟

تازه اینو فهمیدم رازش اینه ...

تو به خودت دروغای قشنگ میگفتی

میگفتی اره من بابا دارم بابام همینجاس

جایی نرفته من سالمم تنم سالمه

و اونجا بود که دوباره پا میشدی و ادامه میدادی

ولی از سرجایی همه چیو خراب کردی که اولین بار به مشاور مدرست گفتی که دوقطبی هستی و دارو میخوری و همونجا بود که دقیقا ترحم ها نسبت بهت جذب شد

تو اینو نمیخواستی چون لیاقت ترحم نداشتی

ولی اشکال نداره ازت میخوام بازم به خودت دروغ بگی دروغایی آمیخته با حقیقت !

به خودت بگو : من الان ۴ ماه وقت دارم برای کنکور بخونم من تمام تلاشمو میکنم

من هنوز بابا دارم مامان دارم

دوقطبیم خوب شده

اره داروشو میخورم ولی افتخار میکنم که خوب شدم

و از همه مهمتر ...من خودمو دوست دارم و براش هرکاری میتونم میکنم