خب من یه تصمیمی امروز گرفتم. وبلاگم خیلی توش غم زیاده شاید چون حرفایی که اینجا زدمو به هیچ عهدی نزدم ولی میخوام دیگه بهشون توجه نکنم و زندگی کنم :)

اهمیتی نداره و برام مهم نیست که چقد بیماریم وضعیت درسی و رتبم رو تو کلاس تحت الشعاع قرار داده چون فهمیدم هرچقد به این موضوع اهمیت بدم بیشتر اذیت میشم

من دارم دارو میخورم و الان حالم خوبه . مهم اینه و می ارزه به تمام عوارضی که دارم تجربه میکنم مثل پریدن انگشتام و قفل شدن پاهام و دستام و لرزش فکم و کرختی و بی حوصگی و ... و من تحمل میکنم ... :)

اشکال نداره منِ عزیزم تو قوی بودنت ثابت شده و ازت میخوام انقد سختگیری نکنی درباره وضعیتی که داری

و قراره بیشتر از این خودتو اثبات کنی قراره بزنی تو گوش خیلیایی که برعکس تو دارو نمیخورنن ولی ازشون بهتر عمل میکنی

من باورت دارم تو این حرفو بهم زدی مامان و منم به حرفای تو و خدای عزیزم باور دارم :) خدایا میدونم دوباره سرِپام میکنی ... میدونم